تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
دعوت و ارشاد همين حال است كه مسلك ايشان به حسب استعداد امم ، متعدد و مقصد و مبدا استفاضه يكى باشد . قوله :
[ چون كه جمع مستمع را خواب برد ] * سنگهاى آسيا را آب برد
يعنى ، مستمعان چون گوش به اسرار نكردند ، لب فروبستم . پس سنگهاى آسيا ، كنايه از شفتين ؛ و آب بردن ، خاموش گشتن باشد . قوله :
رفتن اين آب فوق آسياست * [ رفتنش در آسيا بهر شماست ]
يعنى ، آب عرفان كه از منبع نبوّت و ولايت مىجوشد ، تندتر از آن است كه آسياى نطق را به گشت آرد . پس اينكه در دعوت و ارشاد ، مفيض مطلق آن آب را از آسياى تعليم بگرداند و به مجراى اصل كه قلوب انبيا و اولياست باز راند . چنانچه مىفرمايند ؛ قوله :
چون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوى اصلى باز راند
جوى اصلى ، آب معرفت دلهاى انبيا و اولياست . و نطق بحرى است از آن منشعب گشته كه بر گذر تعليم مىرود و اگر تعليم و تفهيم نباشد ، آن آب در انهار مشاعر و مدارك انبيا و اوليا بازگردد و به گلزارهاى حقايق پيوندد و احتياج به حرف و صوت نماند چنانچه مىفرمايند ؛ قوله :
مىرود بىبانگ و بىتكرارها * [ تحتها الأنهار تا گلزارها ] [ اى خدا جان را تو بنما آن مقام ] * كاندرو بىحرف مىرويد كلام
بىحرف و صوت ، كلام نفسى است نه آن نقوش اصوات و حروف كه آلات تعليم و تفهيم ، آنجا نباشد . لوحى است از صور و بحرى صافى از كدر . قوله :
[ تا كه سازد جان پاك از سر قدم ] * سوى عرصهء دَوْر پهناى عدم
قوتى كه صلاحيت وجود دارد ، همه چيز در تحت آن مخفى است . به اعتبار عدم صور فعليه تعبير آن به عدم صحيح است ؛ اى ، عدم المضاف الى المطلق . قوله :
[ عرصهء بس با گشاد و با فضا ] * وين خيال و هست يابد زو نوا