تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
قوله :
[ پس خزان او را بهارست و حيات ] * يك نمايد سنگ و ياقوت و زكات
زيرا كه زكات نه بر ماست و نه بر سنگ . پس در اين وصف سيلى هر دو برابر آيد . امّا در نفاست و خساست ، قدر هريك پيداست . قوله :
باغبان هم داند آن را در خزان * [ ليك ديد يك بِه از ديد جهان ]
لفظ هم ، افاده آن مىكند كه چنانچه در بهار مىداند . و مراد از باغبان ، شخص كامل كه ناظر بنور اللّه ، و پيش از
« يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ »
« 1 » از اسرار باطن هركس آگاه است . قوله :
[ خود جهان آن يك كس است او ابلهست ] * هر ستاره بر فلك جزو مَهست
شخص كامل ماه تمام است و اشخاص ديگر كه در مرتبهء او نباشند ، ستارگان . و ستارگان جزو ماه كامل . قوله :
پس همىگويند هر نقش و نگار * مژده مژده نك همىآيد بهار
باز بر سر همان مبحث رفت كه قيامت روز عرض است و از روز عرض هركه زيب و فرّ دارد نينديشد ؛ بلكه به گوش اين ندا از آن نقش و نگار مىرسد كه بهار قيامت مردمك است . قوله :
تا بوَد تابان شكوفه چون زره * كى كنند « 2 » آن ميوه‌ها پيدا گره
يعنى ، تا شكوفه نريزد ، ميوه بار نبندد . و انعقاد و درهم‌يافتگى آن را به حلقه‌هاى زره تشبيه كرد . و از اينجا تا سر داستان همين ذكر است كه احكام طبيعت تا شكسته نشود ، حقيقت روح رخ ننمايد . و بدون افناى ناسوت ، وصول به عالم جبروت و ملكوت و لاهوت ميسّر نگردد . اين معنى بىتربيت مرشد كمتر دست دهد ؛ لهذا انتقال [ است ] از ذكر رفع صورت ، به ذكر فرمايندهء رفع صورت كه پير است .

در صفت پير و مطاوعت وى

قوله :
[ اى ضياء الحقّ حسام الدّين بگير ] * يك دو كاغذ برفزا در وصف پير
هامش
( 1 ) الطّارق ( 86 ) آيهء 9 : « روزى كه رازها آشكار مىشود . » ( 2 ) در نسخهء ق : كند .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 220 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى