تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
پيش هر صوفى كه او حاضر بوَد « 1 » * هرچه آن ماضيست لا يُذْكر بوَد
يعنى ، حكايت آن است كه از غايب گويند و صوفى نقد حال را كه حاضر است ، براى غايب از دست ندهد . پس هرچه در صورت حكايت گفته شد ، نقد حال ماست . قوله :
هم عرب ما ، هم سبو ما ، هم ملك * [ . . . ]
حاصلش آنكه ، هرچه در آفاق است در انفس است و
« فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ »
« 2 » شاهد صدق اين مقال است . قوله :
[ . . . ] * جمله ما « يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ »
لفظ ما در جمله ما فارسى است ؛ يعنى هم ماييم . و كريمهء
« يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ »
« 3 » در شأن كفّار است و ضمير عنه راجع به قرآن يا به رسول و اصل . معنى آيه آن است كه كافران شعر و سخن و اساطير اوّلين گفتند و رسول را شاعر و ساحر و مجنون خواندند و قبول حقّ نكردند ؛ زيرا كه در ازل و در علم قديم الهى از ساحت صدق مصروف بودند . اينجا مولوى مىفرمايند كه ، بازگردانيده شد از قبول جامعيت با كسى كه در ازل باز داشته شد . قوله :
[ عقل را شُو دان و زن اين نفس و طمْع ] * اين دو ظلمانى و منكر عقل و سمع « 4 »
لفظ منكر را به اضافت بايد خواند . و معنى چنين باشد ، اين دو ظلمانى منكر عقل و سمعند كه نه دلايل عقليه قبول مىكنند ، نه دلايل نقليهء سمعيه . قوله :
بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست * زانكه كلّ را گونه‌گونه جزوهاست
اگر كسى گويد كه جزوها همه منبعث و منشعب از يك كلّ و فرع از يك اصل است ، ظلمانيت و انكار و نورانيت و اقرار از كجاست ، گوييم ؛
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : زانكه صوفى با كر و با فر بود . ( 2 ) الذّاريات ( 51 ) آيهء 21 : « و نيز در وجود خودتان . آيا نمىبينيد ؟ » ( 3 ) همان ، آيهء 9 : « از حقّ منصرف گردد آنكه منصرفش خواسته‌اند . » ( 4 ) در نسخهء ق : شمع .