قوله :
[ احتما كن احتما ز انديشهها ] * فكر شير و كور « 1 » و دلها بيشهها
فكر ، فكر پراكنده است كه نور غيب بر او نتافته . و مثل اين فكر مانند شير نابيناست كه در بيشهء دلها و صيدگاه قلوب به علّت نابينايى شكار نتواند كرد . هضم دارو و علّت تو ديگر است . مىفرمايند كه ، پرهيز از غير حقّ رأس دواهاست . چون طريق احتما و پرهيز گرفتى ، هضم داروى ديگر براى علّت تو موجود داريم كه آن شكستِ نفس است ؛ زيرا كه هضم در اصل لغت شكستن باشد « 2 » .
قوله :
از يكى رو ضدّ و يك رو متّحد * از يكى رو هزل و از يك روى جدّ
تمثيل از براى اتّحاد اشيا - من وجه - و اختلافها - من وجه - است كه مانند حروف مقطّعات به وجهى متّحد است و به وجهى مختلف . پس در دفع اشكال اغيار دخيل است ؛ اگر به اعتبار اختلاف و اشكال هست ، به اعتبار ديگر نيست .
قوله :
پس قيامت روز عرض اكبرست * عرضْ او خواهد كه با زيب « 3 » و فرست
يعنى ، از براى حكم اتّحاد و اختلاف خلايق ، در قيامت عرض اوصاف خواهد بود و حقيقت آنجا منكشف خواهد شد . و ابيات آينده « 4 » مشعر است بر آنكه صاحب اعمال حسنى از محك تجربه نگريزد و هركه زشتكردار باشد ، از آن روز پرهيزد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : گور .
( 2 ) شايستهء ذكر است كه شارح چند بيت بعد را نيز شرح نموده كه در زير آورده شد :احتماها بر دواها سرورست * زانكه خاريدن فزونى گرست
احتما اصل دوا آمد يقين * احتما كن قوّت جانت ببين( 3 ) در نسخهء ق : حسن .
( 4 ) منظور شارح اين ابيات است :هركه چون هندوى بدسوداييَست * روز عرضش نوبت رسواييَست
چون ندارد روى همچون آفتاب * او نخواهد جز شبى همچون نقاب
برگ يك گل چون ندارد خار او * شد بهاران دشمن اسرار او
وانكه سر تا پا گلست و سوسنست * پس بهار او را دو چشم روشنست
خار بىمعنى خزان خواهد خزان * تا زند پهلوى خود با گلستان
تا بپوشد حُسن آن و ننگ اين * تا نبينى رنگ آن و زنگ اين