قوله :
گشت « 1 » آن دشنام نامطلوب او * خوش ز بهر عارض محبوب او
ضمير او ، در هر دو مصرع راجع به جانب عاشق [ است ] كه بالا گفت :
هرچه گويد مرد عاشق بوى عشق * [ از دهانش مىجهد در كوى عشق ]
از اينجا تا جايى كه مىگويد : اين حكايت گفته شد زير و زبر ، همه در بيان آن است كه نظر به معنى بايد كرد نه به صورت .
قوله :
از شكر گر شكل نانى مىپزى * طعم قند آيد نه نان چون مىمزى
يعنى ، لذّت دشنام معشوق عاشق داند و لذّت شكر كه صورت نان گرفته ، ذايق شناسد . « عرف من ذاق و من لم يذق [ لم ] يعرف « 2 » » .
قوله :
[ مرد حجّى همره حاجى طلب ] * خواه هند و خواه ترك و يا عرب
هندو ، عبارت از مرد هندى است .
قوله :
اين حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان بىپا و سر
عذر مىخواهند كه سبب ظهور كثرت معانى سخن از سخن برخاست و داستان مرد عرب قطعهقطعه شد و بر پارهاى از آن مرتبه به مرتبهاى در سلك نظم درآمد .
قوله :
سر ندارد كز « 3 » ازل بودست پيش * پا ندارد با ابد بودست خويش
اگر گوييم فكر عاشق سر ندارد هم درست است . و اگر گوييم اين حكايت سر و پا ندارد هم درست . بر هر دو تقدير ، ازلى و ابدى بودن فكر تا حكايت اشاره است به آنكه ، بسط و گشاد معنى پرتوى است از علم قديم و رنگ و بوى قدم دارد .
قوله :
حاش لِلّه اين حكايت نيست هين * نقد حال ما و تست اين خوش ببين
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : گشته .
( 2 ) « كسى كه چشيد ، شناخت و كسى كه نچشيد ، نشناخت . »
( 3 ) در نسخهء ق : چون ز .