بهرهمند گردانيد .
قوله :
گر بگويد فقه فقر آيد همه * بوى فقر آيد از آن خوشدمدمه
يعنى ، سررشتهء نفس به فقر بازگردد ؛ مثلا اگر صوفى گويد كه رفع حدث اصغر و اكبر وضو و غسل است ، گفته باشد كه حدث اصغر خطرات قلب است و حدث اكبر علايق كه رفع آن وضو و غسل معنوى است از براى صحت صلاة حقيقى .
قوله :
ور بگويد كفر دارد بوى دين * [ . . . ]
مثلا با مرايى گويد كه بيزارم از نماز تو ، گويند : كفر گفت ؛ زيرا كه نماز اهل اسلام يكى باشد . امّا ندانند كه بيزارى او از رياست ؛ زيرا كه نماز اهل ريا ، ريا باشد نه نماز . و بيزارى از ريا ديندارى است .
قوله :
[ . . . ] * آيد از گفتِ شكش بوى يقين
مثلا مرد خدا اگر گويد كه خدا با ماست ، هيچ غم نداريم . اين معنى خبر باشد از بىغمى او و تيقّن معيب حقّ كه سبب است مر بىغمى را .
قوله :
ور « 1 » بگويد كژ نمايد راستى * [ اى كژى كه راست را آراستى ]
بلال عاشق آن ذات السرور بود . اگر « اشهد » مىگفت ، « اشهد » بود . همچنين كلام انا الحقّ مثل اين كلام كه ظاهر آن تير است و اصل انصاف و پيش اهل حقيقت قابل تأويل و نزد تو گزاف ، كليه آنكه كج با صدق راست و راستى بانفاق دروغ باشد . قال اللّه - سبحانه :
« إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ . »
« 2 »
قوله :
آن كفش را صافى و محقوق دان * [ همچو دشنام لب معشوق دان ]
محقوق ، سزاوار [ بود ] .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : گر .
( 2 ) المنافقون ( 63 ) آيهء 1 : « چون منافقان نزد تو آيند ، گويند : شهادت مىدهيم كه تو پيامبر خدا هستى . خدا مىداند كه تو پيامبرش هستى و خدا شهادت مىدهد كه منافقان دروغگويند » .