دجلهء حقيقى اگر قطرهاى مىديد ، سبوى پرزر را كه بخشش سلطان بود ، در آب مىريخت .
قوله :
[ آنكه ديدندش هميشه بىخودند ] * بىخودانه بر سبو سنگى زدند
اى ، از قيد صورت برآمدند .
قوله :
اى ز غيرت بر سبو سنگى زده * [ وان شكستت خود درستى آمده ]
يعنى ، آن سبو را شكست كاملتر شده . خطاب [ است ] به سوى حقّ تعالى يا به جانب سالك .
قوله :
خُم شكسته آب ازو ناريخته * صد درستى زين شكست انگيخته
يعنى ، مواد طبيعت چون شكست خورد ، احكام او جا نيست درست گردد ؛ مانند قند كه شكل از شيشه اكتساب كرد . چون شيشه شكست ، قند ابيت [ ؟ ] جمع گشته ، ناريخته .
قوله :
جُزو جُزو خُم به رقصست و به حال * عقل جزوى را نموده اين محال
زيرا كه عقل در صورت مىنكرد نه در معنى .
قوله :
نه سبو پيدا درين حالت نه آب * [ خوش ببين و اللّه أعلم بالصّواب ]
زيرا كه آب با دريا آميخت و اجزاى سبو در كنار دريا جا كرد . پس تلاطم امواج دريا ، رقص معنوى اجزاى خم باشد .
قوله :
نان گِلست و گوشت گِل كم « 1 » خور ازين * تا نمانى همچو گِل اندر زمين
اشارت [ است به ] رياضت و تصفيه و تزكيه كه سيرى مكر زياده كردهاند .
قوله :
آلت اشكار خود جز سگ مدان * كمترك انداز سگ را استخوان
سگ نفس هرچند ضعيفتر و بينواتر ، طلب او بيشتر . و هر قدر به طلب بيش ، فتور به درجهء دولت و سعادت بيش . عيب را گرسنگى در طلب رزق سرگرم كرد و از خليفه
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : كمتر .