خطاب به عالم بىمعنى كه از ورطهء جدال ، رخت بيرون نبرده باشد .
قوله :
مرد نحوى را از آن در دوختيم * [ . . . ]
يعنى ، ماجراى او در اين قصّه از آن درج كرديم .
قوله :
[ . . . ] * تا شما را نحو محو آموختيم
ديده باشد ، در اين صورت از قبيل فناء الفنا باشد كه مراد از آن كمال ، محو و فتح باطن ، محو و ادراك سرّ ، محو باشد .
قوله :
[ فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف ] * در كم آمد يا بى اى يار شگرف
فنا را صوفيان كم آمد خوانند ؛ اى ، گمگشتگى .
قوله :
آن عرب بارى « 1 » بدان معذور بود * كو ز دجله غافل و بس دور بود
يعنى ، غير عارف را كه ديده بر عظمت و كبريا نيفتاد ، معذور مىدارند . امّا عارف را اگر لغزشى پيش آيد ، دست را بر سينه زنند .
قبول كردن خليفه . . . الخ
قوله :
گنج مخفى بُد ز پرّى چاك كرد * خاك را تابانتر از افلاك كرد
اشارت [ است ] به حديث : « كنت كنزا مخفيا « 2 » » و حديث : « إنّ اللّه خلق الخلق فى ظلمة ثمّ رشّ عليهم من نوره « 3 » » .
قوله :
[ ور بديدى شاخى از دجلهء خدا ] * آن سبو را او فنا كردى فنا
ضمير او راجع به سوى [ مرد ] عرب [ است ] . و حاصل سخن آنكه ، [ مرد ] عرب از
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بارى اعرابى .
( 2 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 29 . « گنجى پنهانى بودم . [ دوست داشتم كه شناخته شوم ؛ پس خلق را آفريدم تا شناخته شوم ] . »
( 3 ) نك : تمهيدات ؛ صص 74 و 256 . « بهدرستى كه خداى تعالى خلق را در تاريكى آفريد ، سپس از نور خويش بر آنها بيفشاند . »