ريش گاو و « 1 » بندهء غير آمد او * غرقه شد كف در ضعيفى درزد او
يعنى ، هيچ جزو نيست كه فانى نشود و به كلّ ملحق نگردد . پس كسى كه عاشق جزو شد ، بعد فنا آن جزو كه معشوق او بوده ، در حسرت و ندامت بماند و رسوا شود .
و عشق بر جزو سه صورت دارد : يا آنكه عاشق فرورود يا هر دو فروروند . صورت اوّل را حضرت مولوى معترض نشدند به جهت آنكه اگر عاشق رفت ، رسوايى را با خود برد . و اگر هر دو رفتند هم رسوايى نماند . امّا درگذشتن معشوق جزو و سلامت ماندن عاشق ، عاشق جزو را رسوا كند . از اين جهت همين يك صورت را بيان كردهاند كه دل به معشوق فانى نبايد داد .
قوله :
نيست حاكم تا كند تيمار او * كار خواجهء خود كند يا كار او
يعنى ، معشوق جزو كه فنا شد ، حاكم نيست كه غمخوارى عاشق كند . اجابت دعوت حقّ ننمايد تا به عاشق نپردازد .
مثل عرب اذا زنيت فازن بالحرّة . . . الخ
قوله :
فَازنِ بِالحرّة پى آن « 2 » شد مثل * فَاسرِقِ الدّرّة بدين شد منتقل
اين مثل عرب مراد است در حاصل معنى يا مثل عجم كه گويند : « خاك اگر بردارى ، از تودهء كلان بردار « 3 » » .
قوله :
ور تو گويى جزو پيوستهء كلست * [ خار مىخور خار مقرون گلست ]
تا آخر داستان ردّ اين سؤال است كه اتّصال جزو با كلّ و سايه اصل آن تقاضا كند كه عاشق جزو ، عاشق كلّ باشد و از تعييب عاشق جزو لازم نيابد . مىفرمايد كه ، اتّصال و يگانگى مسلّم است ؛ امّا از يك وجه و از وجهى ديگر انفصال و بيگانگى است و مراد باتّصال من كلّ الوجوه است كه ارسال و بعث ايشان از براى اتّصال كلّى باشد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : - و .
( 2 ) همان : اين .
( 3 ) نك : امثال و حكم ؛ ج 2 ، ص 709 .