نشود و به عقل هم مدرك نگردد كه مدرك وهم جزيى بود و مدرك عقل كلّى . و ذات حقّ از جزيى و كلّى بودن منزّه است . پس هر وصفى از اوصاف يا به حساب يا به سلب كه معقول شود ، راجع به تجلّيات اسما و صفات باشد نه ذات . و از آن اوصاف معقوله كه در احاطهء عقل درآيد ، وهم زايد و اين معنى تولّد معنوى باشد . و ذات حقّ چنانچه از تولّد صورت منزّه است ، از تولّد معنوى نيز منزّه و مبرّاست .
قوله :
عاشق تصوير [ و ] وَهْمِ خويشتن * كى بوَد از عاشقان ذو الْمنن
يعنى ، وهم را در اسما و صفات مجال تصوّر هست ؛ مثلا طالب نعمت آن سائل به تصوّر انعام از منعم اگر وهم كند كه منعم را به وجهى ديده شود ، تواند ؛ امّا اگر وهم كند كه به ذات او رسيده و ديده ، نتواند بود . پس از اين جهت كه به وجهى كه منعم را ديده است ، به مجاز توان گفتن كه عاشق اوست ؛ امّا - فى الحقيقة - عاشق موهوم و مصوّر خود است نه عاشق ذو المنن است .
قوله :
عاشق آن وَهْم اگر صادق بوَد * آن مجاز او حقيقتكش شود
حاصل اين بيت آن است كه ، منعم عليه چون در تصوّر انعام منعم را به وجهى ديده است و از اين جهت مجاز توان گفتن كه او عاشق منعم است ، اگر همچنين مجاز به صدق مقرون شود ، يعنى داند كه انعام از منعم است و منعم صفت و اسم است و صفت هر دو پندات معقول نيست كه بقيهء عاشق ذات بل در مشاهدهء ذات باشد ؛ زيرا كه از اسم و صفت انتقال كرد و ملحوظ نظر او ذات گرديد . چون اين نكتهء دقيق را هر فهمى درنيابد ، مىفرمايند ؛
قوله :
شرح مىخواهد بيان اين سخن * ليك مىترسم ز افهام كهن
فهم كهن ، فهم متكلّم و حكيم [ بود ] كه از تعقّل اسم و صفت به مشاهدهء ذات نتواند رسيد .
قوله :
خاصه مرغ « 1 » مردهء پوسيدهاى * پرخيالى اعميى ناديدهاى « 2 »
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : مرغى .
( 2 ) همان : بى .