فرق [ ميان ] آنكه درويش است به خدا . . . الخ
قوله :
[ نقش درويشست او نه اهل نان ] * نقش سگ را تو مينداز استخوان
توهّم نكنى كه منع مىكند از لقمه دادن مر مقدار را ، بلكه استخوان ، كنايه از حرف درويشى است كه درويشى چون مغروران حرف جا كرده ؛ يعنى از مرتبهء فقر با او سخن نگو . و همچنين در بيت آينده مىفرمايد ؛
قوله :
[ فقرِ لقمه دارد او نى فقرِ حقّ ] * پيش نقش مردهاى كم نه طبق
يعنى ، از آن طبق كه طبقات زمين و آسمان در وى گم گشته ، آن را كه عاشقِ لقمه است چه بهره .
قوله :
ماهىِ خاكى بوَد درويش نان * [ شكل ماهى ليك از دريا رَمان ]
مراد از ماهى ، نقش ماهى كه بر خاك گشتند يا ماهى سقنقور « 1 » كه در ريگ مىباشد و آن را ريگماهى گويند .
قوله :
[ مرغ خانه است او نه سيمرغِ هوا ] * لوت نوشد او ننوشد از خدا
لوت ، طعام لذيذ . و نوشيدن از خدا آن بوَد كه نعمت از هرجا برسد ، از مُنعم حقيقى داند ؛ بلكه از وجه انعام منعم را در نعمت متجلّى بيند . عاشق حقّ است كه از بهر توان آن را كه ميل او به سوى حقّ تعالى از براى نعمت باشد نه ميل به نعمت از براى حقّتعالى ، پس عاشق نعمت است به عاشق منعم . و همچنين هركه ميل او به جانب حقّ از براى چيزى است ، متوجّه اللّه حقيقى آن چيز است ، نه حقّ - جلّ جلاله .
قوله :
گر توهّم مىكند او عشق ذات * ذات نبْوَد وَهْمِ اسما و صفات
وَهْم زاينده ز اوصاف آمدست * حقّ نه زاينده است او « لَمْ يُولَدْ » ست « 2 »
آن را كه ذات حقّ به وهم كه قوّتى است دريابندهء معنى ، محصور و محدود دريافته
هامش
( 1 ) براى اطلاع بيشتر ، رك : فرهنگ معين ؛ ذيل سقنقور .
( 2 ) در نسخهء ق :وَهْم مخلوقست و مولود آمدست * حقّ نه زاييده است او لم يولدست