تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
با اين رحمت قاصر روا ندارم ؛ ارحم الرّاحمين چگونه روا دارد كه بندگان را در آتش اندازد ! راوى گويد كه : حضرت بگريست و گفت : كذا أوحى اللّه إلىّ « 1 » » .
گرچه مىگفت كه زارت بكشم مىديدم * كه نهانش نظرى با منِ دلسوخته بود
قوله :
حقِّ آن كف حقِّ آن درياى صاف * كامتحانى نيست اين گفت [ و ] نه لاف
اين قسم با قسم سابق كه گفت - و اللّه عالم السرّ و الخفى - مقولهء شوهر است در جواب زن . قوله :
[ گر به پيشت امتحانست اين هوس ] * امتحان را امتحان كن يك نفس
يعنى ، امتحانى كه در ذهن توست ، آن را در خارج امتحان فرما .

تعيين كردن زن . . . الخ

قوله :
نسبتى بايد مرا با حيلتى * هيچ پيشه راست شد بىآلتى
حاصل اين ابيات « 2 » كه مشتمل است بر ذكر آلت و بىآلتى آن است كه ، طالب را با مطلوب مناسبتى ضرورى است و اگر مناسبت نباشد ، وسيلهء حيله در كار است . چنانچه حق‌ّتعالى فرمود :
« قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ »
. « 3 » بگو : ( اى محمد ) بياييد اى مردمان و بشنويد تا من بخوانم آنچه حرام كرده است ربّ شما بر شما . و همين امر : قل تعالوا وسيله شد بر التجا به بارگاه عظمت و كبريايى او . قوله :
گفت كى بىآلتى سودا كنم * تا [ نه ] من بىآلتى پيدا كنم
يعنى ، اين مرتبه نظر بر آلت نباشد مراد است ، نه داده ؛ پس چگونه سودا كنم تا
هامش
( 1 ) « خداى اين‌چنين به من وحى كرده است . » ( 2 ) منظور شارح اين چند بيت است :همچو مجنونى كه بشنيد از يكى * كه مرض آمد به ليلى اندكى گفت آوه بىبهانه چون روم * ور بمانم از عيادت چون شوم لَيتَنى كنتُ طَبيبا حاذقا * كُنتُ أمشى نَحوَ لَيلى سابقا « قُل تَعالوا » گفت حقّ ما را بدان * تا بود شرم‌اشكنى ما را نشان . . .( 3 ) الأنعام ( 6 ) آيهء 151 [ ترجمهء آن در متن آمده است ] .