تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
آب و درخت كه اگر نظر بر دلالت كنى ، درخت بر آب دلالت كند [ و ] سرسبز است به آن و اين دلالت قريبه باشد . امّا اگر نظر به ماهيت كنى ، درخت نبات است و آب جماد و آن مركّب است و اين بسيط و ميان هر دو ماهيت فصل بعيد و بعد شديد است . و حاصل اين سخن بازمىگردد به آنكه ، به قوّت عقل از صورت به معنى انتقال توانى كرد ، امّا مشاهدهء ماهيت و دريافت حقيقت تا نور باقى [ است ] به قلب تو رقيق نگردد و ميسّر نگردد .

دل نهادن مرد عرب به التماس زن . . . الخ

قوله :
[ در وجود تو شوم من منعدم ] * چون محبّم حبّ يُعمى و يُصمّ
فى الحديث : « حبّك الشّيء يعمى و يصمّ « 1 » . » قوله :
ياد دادش لوح محفوظ وجود * تا بدانست آنچه در الواح بود « 2 »
يعنى ، وجود آدم به منزلهء لوح محفوظ بود كه حقايق ملكى و ملكوتى در وى ثبت يافته و اسرار جميع كتب و صحف در وى مندرج شده . و همين كه او را خلعت وجود پوشانيد ، گويا بر لوح محفوظ گردانيد . قوله :
[ تا مَلَك بىخود شد از تدريس او ] * قدسِ ديگر يافت از تقديس او
ملايكه را قبل از ظهور آدم [ ع ] نظرى بر خود بود . چون كمال آدم [ ع ] را به اعتبار كشف اسما به ملايكه نمودند ، آن نظر نماند . بازگشت كردند و زبان به ذكر :
« سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا »
« 3 » برگشادند . و از اين گشاد آنچه ديدند ، از تسبيح و تهليل خويش نديده بودند . قوله :
در دلِ مؤمن بگنجم اى عجب * گر مرا جويى در آن دلها طلب
در حديث قدسى آمده : « لا يسعنى أرضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب
هامش
( 1 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 25 . « دوستى تو به چيزى كور و كر مىكند . » ( 2 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ، ذيل ياد دادش لوح . ( 3 ) البقرة ( 2 ) آيهء 32 : « منزهى تو ، ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست . »
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 201 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى