همين تفصيل كرد و به دعا خواست كه بعد او ملك به ناقصى منتقل نشود تا باعث هلاك او نگردد .
قوله :
« رَبِّ هَبْ لِي » از سليمان آمدست * كه مده غير مرا اين مُلك و دست
قال اللّه تعالى :
« قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي . »
« 1 » حضرت مولوى براى دفع توهّم حسد كه بر انبيا روا نيست و از ظاهر آيه مفهوم مىشود ، تفسير مىفرمايند ؛
قوله :
[ تو مكن با غير من اين لطف وجود ] * اين حسد [ را ] ماند امّا آن نبود
يعنى ، غبطه است نه حسد . و غبطه آن است كه هم خود را خواهى و هم ديگرى را . و حسد آن را خواهى و ديگرى را نخواهى . و غبطه كه حسد را ماند آن است كه خود را خواهى و غير خود را نخواهى از براى مصلحت آن غير .
قوله :
نكتهء « لا يَنْبَغِي » مىخوان به جان * سرّ « مِنْ بعدى » ز بُخل او مدان
يعنى ، صاحب ذوق سليم از لفظ « لا ينبغى » با قيد « من بعدى » دريابد كه دعاى حضرت سليمان [ ع ] نه از حسد است ؛ زيرا كه در حقّ كسى كه بعد از سليمان [ ع ] موجود شود ، بىمعنى و بىفايده بود .
قوله :
[ بلكه اندر مُلك ديد او صد خطر ] * موبهمو مُلك جهان بُد بيم سر
يعنى ، حضرت سليمان [ ع ] خطر ملكدارى ديده [ و آن ] را آزموده بود و مىدانست كه در پاس هر چيزى از جزئيات امور ملكى ملكدار بر بيم سربازى است . چنانچه مير الهى نام - شاعرى از شعراى زمان - گوهر اين معنى به رشتهء نظم كشيده :
سرِ برهنهء خورشيد را روانى نيست * ز شمع پرس كه چون تاج مىخورد سر را
قوله :
بيم سر يا بيم سرّ يا بيم دين * امتحانى نيست ما را مثل اين
بيم سر ، ظاهر است . و بيم سرّ ، از جهت مشغول شدن به ملك و بازماندن از مالك
هامش
( 1 ) « ص » ( 38 ) آيهء 35 : « گفت : اى پروردگار من ، مرا بيامرز و مرا ملكى عطا كن كه پس از من كسى سزاوار آن نباشد . »