يعنى ، گرسنه چشم و ممسك و بخيل بودند .
قوله :
ناقة اللّه آب خورد از جوى ميغ * [ آب حقّ را داشتند از حقّ دريغ ]
كنايه از بازخرانيدن جان ناقه به عالم علوى باشد . يا آنكه قبل از پى بردن در هنگامى كه آب چشمه بازداشتند ، چند روز آب باران كه در منتهاى نشيب و حفرهها جمع شده ، خورده باشد .
قوله :
[ روح همچون صالح و تن ناقه است ] * روح اندر وصل [ و ] تن در فاقه است
در بعضى نسخ : وصل تن ، بلا عطف ديده شد . بر اين تقدير معنى چنين باشد كه ، روح مقيّد هرچند روح كاملان باشد ، نسبت به ارواح مجرّده كه از قيدى رهايى يافتهاند ، در فاقه است . و غذاى به قدر خواهش به سبب مصاحبت تن به او نمىرسد .
قوله :
روح صالح قابلِ آزار نيست * نور يزدان سُغبهء كفّار نيست
يعنى ، روح صلحا بازى كفّار نمىخورد و فريفتهء آنها نمىشود .
قوله :
جسم خاكى را به دو پيوست جان « 1 » * [ تاش آزارند و بينند امتحان ]
يعنى ، جسم را با روح پيوند داد حقّ تعالى . پس مراد از جان ، ذات حقّ باشد . يا آنكه جسم را به حقّ پيوند داد روح . در اين صورت جان ، كنايه از روح باشد . و اين ترديد بنا بر آن است كه ضمير به دو يا راجع است به جانب روح يا به جانب حقّ ؛ فافهم .
قوله :
زان تعلّق كرد با جسمى إله * تا كه گردد جمله عالم را پناه
يعنى ، تعلّق دادن حضرت إله روح را كه پرتو نور اوست با جسم از براى آن است كه جمله عالم از تسلّط نفس و مكر شيطان در پناه درآيند و با مراد كار كنند . نه آنكه به سبب اتّصال با جسم ، در پى آزار روح شوند .
قوله :
كرّهء ناقه چه باشد خاطرش * كه بهجا آريد « 2 » احسان و برش
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : حقّ از آن پيوست با جسمى نهان .
( 2 ) همان : + ز .