قوله :
آنچه تو گنجش توهّم مىكنى * زان توهّم گنج را گم مىكنى
يعنى ، رفع اين شبهه را گنج تصوّر كرده و حال آنكه اين تصوّر و توهّم تو را گمراه كرد .
گنج چيز ديگر است و آن را به وهم و فهم و راى نتوان يافت ؛ زيرا كه تدبيرات عقلى و تجويزات وهمى حكم عمارات دارد و گنج در خرابه باشد . پس طريق نيستى پيش گير كه بىعروض رنگى و شايبهء قيدى ، نور اطلاق بر تو بتابد . بعد از آن از پرتو آن ، بر تو منكشف شود كه بىرنگى و اطلاق چنانچه سبب وفاق مىشود ، خلاف هم مىشود ؛ زيرا كه رنگ در عين بىرنگى ، و قيد در عين اطلاق ، مخالف بىرنگى و اطلاق نباشد .
چون تعيّن گرفت ، اقتضاى خلاف كند . نظر به مقابل خود كه رنگ و قيد در مجموع مقيّدات به رنگ و تيره ظهور نكند . بلكه هر مظهرى مظهر رنگ ديگر باشد و اگر بر يك وتيره ظهور كند تأثيرات اسماء و صفات در مظاهر متعدّده به آن چاشنى چگونه متجلّى شود و تكرار تجلّى لازم آيد و فائده بر قيد مترتّب نشود . پس رنگ و قيد در اصل بىرنگى متّفق بودهاند و در تقابل و تعيّن نيز به اتّحاد در وصفى و امرى متّفق باشند . امّا هرچند در امرى چند وفاق باشد ، در چند امرى ديگر خلافى خواهد بود . چنانچه در قبض وجود دو موسى اين معنى به تفصيل ذكر يافت .
قوله :
در عمارت هستى و جنگى بوَد * نيستها « 1 » از هستها ننگى بوَد
مىفرمايند كه بدون نيستى ، عقدهگشايى نمىشود . هركه نيست شد ، يعنى از قيد هستى برآمد ، از هستها كه قيود ظاهرى و باطنى باشد ، ننگ دارد و قيود ظاهر استفادهء لذّات جسمانى و قبول هر مرغوبات نفسانى است و قيود باطن هرچه برانگيختهء خيال و وهم و عقل است تا قلب سليم از اين هر دو مستخلص نگردد ، گنج ظاهر نشود .
قوله :
نى « 2 » كه هست از نيستى فرياد كرد * نيست خود « 3 » آن هست را وا داد كرد
اول گفته بود كه نيست از هست ننگ دارد و همان قول را تأييد مىرساند كه ننگ داشتن نيست از هست نه از براى آن است كه هست از نيست شكوه و شكايت كرده
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : نيست را .
( 2 ) همان : نه .
( 3 ) همان : بلك نيست .