تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
قوله :
كاين چه غلّست اى خدا بر گردنم * ورنه غلّ باشد كه گويد من منم
غلّ ، كنايه از هستى باطل كه مانع قبول حقّ است . قوله :
بهتر از ماهى نبود استاره‌ام * چون خسوف آمد چه باشد چاره‌ام
يعنى ، ستارهء طالع من از [ ماه ] تابان روشن‌تر نبود ؛ امّا تقدير تو گاه محاق است و گاه در احتراق . پس خسوف كفر كه عارض قمر فطرت من است ، به موجب تقدير توست . قوله :
نوبتم گر ربّ و سلطان مىزنند * مه گرفت و خلق پنگان مىزنند
پنگان با ( باء عجمى مكسوره و نون ساكن ) طاس باشد . يعنى ، اينكه مرا ربّ و سلطان مىخوانند و نوبت ابويت و سلطانى مىزنند ، [ اين بدان ] ماند كه در وقت گرفتن ماه ، چوبى بر طاس زنند تا از خاصيت صداى آن ، ماه بگشايد و اين مضحكه [ اى ] بيش نبود . قوله :
خواجه‌تاشانيم امّا تيشه‌ات * مىشكافد شاخ را در بيشه‌ات
يعنى ، هر دو بندهء يك خداونديم ؛ مانند دو شاخ كه يكى را تيشهء قدرت قطع كند تا در آتش قهر بسوزاند [ و ] يكى را به شاخ ديگر موصّل [ گرداند ] . قوله :
حقّ آن قدرت كه در « 1 » تيشه تراست * از كرم كن اين كژيها را تو راست
مؤكّد به قسم دعا مىكند كه كجى را به راستى مبدّل گرداند . و كج راست شدن ، آن است كه كافر به فطرت اصلى رجوع كند و بداند كه بر فطرت اسلام متولّد شده . و فطرت عاصى را تأييدى عطا شود تا غلبهء آن فطرت ، او را از عصيان بازدارد . قوله :
رنگ زرّ قلب دَه تو مىشود * پيش آتش چون سيه‌رو مىشود
ده تو ، ده چند ؛ چنانچه دو تو ، دو چند را گويند . و دو تو به معنى قامت خميده نيز آمده . حاصل آنكه ، فرعون بر سبيل تعجب مىگويد كه ، نمىدانم حال بر من در حين ملاقات موسى [ ع ] چرا متغيّر مىشود ! گويا موسى [ ع ] محكى است كه قلب ناسره مرا
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : آن .