تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
قوله :
آب غالب شد بر آتش از نهيب * آتشش جوشد چو باشد در حجيب « 1 » چونكه ديگى حايل آمد « 2 » هر دو را * نيست كرد آن آب را كردش هوا
حاصل هر دو بيت آنكه ، آب و آتش تمثيل است براى مرد و زن ؛ مرد حكم آب دارد و زن در حكم آتش است . اگر حجاب و حايل در ميان نباشد ، آب بر آتش غلبه كند . امّا وقتى كه ديگ مهر و رقّت پرده‌سازى نمايد ، آب را آتش نيست گرداند . از اين سبب در جايى كه رقّت قلب است ، غلبه زن راست .

در بيان حديث إنّهنّ يغلبن العاقل . . . الخ

قوله :
پرتو حقّست آن معشوق نيست * خالقست آن گوييا مخلوق نيست
عارف در جميع مظاهر ، جمال حقّ مشاهده كند . و در مرآت ، پرتو صفات جمالى عيان بيند و جذب معشوق را نه از معشوق داند ؛ بلكه داند كه او به جذب خالق جذّاب است ، نه به جذب خود كه مخلوق است . پس حاصل معنى آنكه ، نظر عارف پرتو حقّ است ؛ نه هر حسن زن . و آن پرتو حقّ گويا خالق [ است ] ؛ يعنى ايجاد مهر و رقّت مىكشد در قلب عارف . و مخلوق نيست ؛ اى حادث نيست . چرا كه پرتو ذات دايما با ذات باشد و منفك نگردد . پس ضمير آن در مصرع [ اوّل ] راجع به جانب غالب است و در مصرع ثانى ) راجع به جانب پرتو حقّ .

تسليم كردن مرد خود را به آنچه التماس زن بود . . . الخ

قوله :
چون قضا آيد نماند فهم و راى * كس نمىداند قضا را جز خداى « 3 »
مقولهء شوهر زن [ است ] . يعنى ، آزار جان جان خود كه زن باشد روا داشتم و بر آزار او مرا رضا نبود ؛ امّا قضا چنين تقاضا كرد و دفع قضا مقدور من نبود .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : ز آتش او جوشد چو باشد در حجاب . ( 2 ) همان : آيد . ( 3 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ، ذيل چون قضا آيد نماند فهم .