نامحرمان احتراز نمايند .
قوله :
[ مشك را بيهوده حقّ خوش دم نكرد ] * بهر حس كرد و پى اخْشَم نكرد
اخشم ، آن را گويند كه در خيشوم يعنى دماغ او علّتى راه يافته باشد تا بدان علّت بوى خوش از ناخوش فرق نكند .
قوله :
[ ناىْ را حقّ بيهده خوش دم نكرد « 1 » ] * بهر انس آمد پى اهرم نكرد
اهرم و اهرمن ، ديو رجيم [ بوَد ] .
قوله :
اين زمين را از براى خاكيان * آسمان را مسكن افلاكيان
حاصل آنكه ، سخن فهم را عروج بر اوج افلاك است و كودن ، محبوس حضيض كرهء خاك .
قوله :
[ اى ستيره هيچ تو برخاستى ] * خويشتن را بهر كور آراستى
يعنى ، براى نابينا هركه آرايش كرده ، و چنانچه تو را آرايش براى نابينا در خود نباشد ، از حقايق اى مستوره سخن راندن مرا لايق نبود .
قوله :
گر جهان را پردُر مكنون كنم * چون نباشد روزى تو « 2 » چون كنم
گر بيابان پر شود زرّ نقود * بىرضاى حق جوى نتوان ربود « 3 »
يعنى ، چنانچه رزق مقسوم [ است ] ، دانش نيز مقسوم است . هرگاه رزق كسى را كم كرده ، رزق ديگر زياد نتوان كرد . دانش تو را اى [ . . . ؟ ] چونكه زياد كنم تا سخن را فهم توانى كرد . و نيز تنبيه است مر آن زن را كه از تنگى رزق ، ناليدن سود ندارد .
مراعات كردن زن شوهر را و استغفار . . . الخ
جان تو كز بهر خويشم نيست اين * [ از براى تستم اين ناله و حنين ]
هامش
( 1 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ و مصرع اول آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .
( 2 ) در نسخهء ق : روزى تو چون نباشد .
( 3 ) همان : دفتر ششم ، بيت 1930 ؛ ظاهرا شارح اين بيت را گواهى براى بيت پيشين آورده است .