نصيحت كردن مرد مر زن را كه در فقيران . . . الخ
قوله :
خواجه در عيبست غرقه تا به گوش * خواجه را مالست « 1 » مالش عيبپوش
در اينباره عزيزى از قدما خوب گفته :
به سان صبح كه چيزى نداشت كاذب بود * چو قرص زر به كف آورد رفت و صادق شد
و از شعراى زمان ما قدسى نيز رباعى دارد :
ننمودن عيب اغنيا از مالست * كژواژى شاخ را بود برگ پناه
قوله :
[ كز طمع عيبش نبيند طامعى * گشت دلها را طمعها جامعى ]
گشت طمعها جامعى ، يعنى طمع موجب الفت و جهت جامعه است ميان طامع مالدار ؛ اگرچه باعث نفرت است از بخيل .
قوله :
[ ور گدا گويد سخن چو زرّ كان ] * ره « 2 » نيابد كالهء او در دكان
ايدر دكان كاله و كالا و متاع . پس حاصل آنكه ، در بحر مال پردهاى است كه عيوب مالدار مىپوشد . و فقر نيز پردهاى است كه هنرهاى فقرا مىپوشد . و اين معنى نيز براى فقرا نعمت عظمى باشد كه عارف را ستر حال مطلوب بود .
قوله :
آتشش سوزد كه دارد اين گمان * بر خداى « 3 » خالق هر دو جهان
يعنى ، گمان برد كه حقّ تعالى يكى را به ناز پرورد و ديگرى را به نار [ و ] آتش حرمان بسوزد . و منعم را اگر ملك و مال دهد ، فقير را به ثواب آخرت و نور كرامت و نعمت كمال مشاهده و دولت وصال خود بنوازد .
قوله :
از « 4 » سر امرودبن بينى چنان * زان فرود آ تا نماند اين « 5 » گمان
امرود ، ميوهء معروف كه به ناشپاتى شباهت دارد . امرودبن ، درخت آن ميوه . و اين
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + و .
( 2 ) همان : رو .
( 3 ) همان : خدا و .
( 4 ) همان : بر .
( 5 ) همان : آن .