تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
ترّهات در اصل لغت ، راههاى باريك كه از شاهراه جدا باشد . و اين لفظ را بر اقوال هرزه بر سبيل استعاره اطلاق كنند . قوله :
از قناعت كى تو جان افروختى * از قناعتها تو نام آموختى
قناعت ، سكون نفس عند عدم المألوفات و قرار دل در اوان تصادم آفات . اكثر اهل تفسير در آيهء :
« مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً »
« 1 » را به قناعت تفسير كرده‌اند . قوله :
تو مخوانم جفت كمتر زن بغل * جفتِ انصافم نيَم جفتِ دغل
بغل زدن ، كنايه از تهزّى و تمسخر است . قوله :
با « 2 » سگان بر استخوان در چالشى * چون نىِ اشكم تهى در نالشى چالش ، با يكديگر درافتادن .
قوله :
چون كه عقل تو عقيلهء مردم است * آن نه عقلست بلكه « 3 » مار و كژدم است
عقيله ، بندى كه شتر را به آن بندند . قوله :
نام حقّم بست نى آن راى تو * نام حقّ را دام كردى واى تو
مقولهء مار به افسونگر است « 4 » . يعنى افسون تو مشتمل بر اسم الهى بود از افسون .
هامش
( 1 ) النّحل ( 16 ) آيهء 97 : « هر زن و مردى كه كارى نيكو انجام دهد ، اگر ايمان آورده باشد زندگى خوش و پاكيزه‌اى به دو خواهيم داد . » ( 2 ) در نسخهء ق : زين . ( 3 ) همان : آنكه . ( 4 ) منظور شارح اين چند بيت پيشين است :هم تو مارى هم فسونگر اين عجب * مارگير و مارى اى ننگ عرب زاغ اگر زشتىِ خود بشناختى * همچو برف از درد و غم بگداختى مرد افسونگر بخواند چون عدو * او فسون بر مار و مار افسون برو گر نبودى دام او افسون مار * كى فسون مار را گشتى شكار مرد افسونگر ز حرص كسب و كار * درنيابد آن زمان افسون مار مار گويد اى فسونگر هين و هين * آنِ خود ديدى فسون من ببين . . .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 174 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى