تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
آنچه نيامده ، نقد حال از دست ندهد . اعادة الاعتذار تذكير للّذين . و حاصل اين كلام آن است كه ، چون دست از گناه بردارى و در دل هم ياد نيارى ، اين حال از هستى عشق خيزد و مستى با هستى جمع نشود . قوله :
چون به طوفى خود به طوفى مرتدى * چون به خانه آمدى هم با خودى
مؤيّد همان مطلب است كه خودبينى آفت اين راه است . اگر به خانهء كعبه روى و با خود باشى ، گرد خود مىگردى نه گرد كعبه . و اينجا لطيفه‌اى است خفى كه حضرت مولوى خودپرست را مرتد گفت . و مرتد وقتى گفته شود كه اوّل ديندار باشد و بعد از آن از دين برگردد . گوييم به حكم حديث : « ما من مولود الّا و قد يولد على فطرة الإسلام ثمّ ابواه يهوّدانه و يمجّسانه « 1 » » ولادت خودپرست به فطرت اسلام بوده . تبعيت هواى نفس و غرور و خودپسندى كه به منزلهء والدين او بودند ، آن مولود را به ارتداد انداختند . قوله :
اى خبرهات از خبرده بىخبر * توبهء تو از گناه تو بتر اى تو از حال گذشته توبه‌جو * كى كنى توبه ازين توبه بگو
اگر سالك در حالت فنا از فناى خود هشته باشد ، از شوب كدورت هستى خالى نبود . و كمال آن است كه چون فانى شود ، از مشاهدهء فنا نيز فانى گردد كه غايت فنا ، فنا عن الفناست . چون اين مرتبه دست دهد ، نور عظمت الوهيت متجلّى شود و معنى
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
« 2 » آشكارا گردد . و در اين دو بيت به اين مقام [ اشارت ] است . قوله :
همچو جان بىگريه و بىخنده شد * جانشْ رفت و جان ديگر زنده شد
مراد از جان ، جان مجرّد است . قوله :
جست‌وجويى از وراى جست‌وجو * من نمىدانم تو مىدانى بگو
مقولهء پير چنگى است كه در كمال حيرت از حضرت عمر درخواست مىكرد ؛ يا از حضرت واجب الوجود طلب مىنمود .
هامش
( 1 ) [ ترجمهء آن در فحواى متن آمده است ] . ( 2 ) القصص ( 28 ) آيهء 88 : « هر چيزى نابود شدنى است مگر ذات او . »