تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
تأييد رساند .

بقيهء [ قصّهء ] پير چنگى و بيان [ مخلص ] آن

قوله :
غير آواز عزيزان در صدور * كه بوَد از عكس دَمْشان نفخ صور
يعنى ، اصوات معنويه در احياى معانى به منزلهء اصل است و نفخ صور ، پرتو [ ى ] از آن اصوات . قوله :
[ اندرونى كاندرونها مست ازوست ] * هستيى كان « 1 » هستهامان هست ازوست
در بعضى نسخ به جاى هستى ، نيستى ديده شد . در اين صورت نيستى ، اشاره به فناى ولى باشد كه بقاى همه را به بركت آن فنا قيام است . قوله :
كهرباى فكر [ و ] هر آواز از « 2 » او * لذّت الهام [ و ] وحى و راز از « 3 » او
باطن مقرّبان حقّ جذّاب اصوات است و سبب حصول لذّات از وحى و الهام و مناجات . قوله :
[ گشت آزاد از تن و رنج جهان ] * در جهان ساده و صحراى جان
[ جهان ساده و صحراى جان ] ، كنايه از سير عالم [ است ] . قوله :
چشم بسته عالمى مىديدمى * ورد و ريحان بىكفى مىچيدمى
مع ابيات ماضيه « 4 » اشارت به آنكه ، ارواح را در ملكوت احتياج به آلات و قواى
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : نيستى كاين . ( 2 - 3 ) همان : - از . ( 4 ) مقصود شارح اين چند بيت است :جان او آنجا سرايان ماجرا * كاندرين جا گر بماندندى مرا خوش بُدى جانم درين باغ و بهار * مست اين صحرا و غيبى لاله‌زار بىپر و بىپا سفر مىكردمى * بىلب و دندان شكر مىخوردمى ذكر و فكرى فارغ از رنج دماغ * كردمى با ساكنانِ چرخِ لاغ