قوله :
اى بگشته زين طلب از كو به كو * چند گويى كاين گلستان كو و كو
بگشته و نگشته ، هر دو مىتوان خواند .
قوله :
مصطفى آمد كه سازد همدمى * كلّمينى يا حميرا كلّمى
مراد از مصطفى [ ص ] ، جذبه و نفحهء حقّتعالى [ است ] ؛ و از حميرا ، ارواح انسانى . و حاصل معنى آن است [ كه ] ، تا چند در پس خار لقمه نهان باشى ، جذبهء حقّ دررسيد ؛ اى روح صافى ، متكلّم شو و حكايتى سر كن .
بعد از آن ، عذر اطلاق لفظ حميرا كه صيغهء مؤنث و تصغير حمير است و كان تصغيره التعطف مىخواهد كه ، روح نيز در لغت عرب مؤنث سماعى است و در حيّز ذات خود نه مذكّر نه مؤنث - كما يفتح عليك عن أبيات الآتية .
قوله :
اى حميرا آتش اندر نِهْ تو نعل * تا ز نعل تو شود اين كوه لعل
نعل در آتش نهادن ، تهيّج و تهيؤ مواد قلب است قبول آثار نفحات را . و كوه لعل شدن ، مآثر بدن از فرط حال و غلبهء روحانى بر جسمانى است .
قوله :
اين نه آن جانست كافزايد ز نان * يا گهى باشد چنين گاهى چنان
صفت روح نباتى و حيوانى است كه از مواد طبيعى قوت گيرد و افزايش پذيرد .
قوله :
خوشكننده است و خوش و عين خوشى * بىخوشى نبْوَد خوشى اى مُرتشى
عشق را به طريق تعريف دانستن ديگر است و عاشق شدن ديگر [ و ] به واسطهء تأثير عشق ، عين عشق گشتن ديگر . در اين مصرع اشاره به هر سه مقام است كه ، جان عاشقان خوشكنندهء عشق است و در حالت عاشقى هميشه خوش و در ظهور غلبهء عشق ، [ عين ] خوشى و خرّمى . و مراد از مرتشى ، جان ناقص است [ كه ] به اشتهاى نفس ، لقمه به رشوت بستاند .
قوله :
عاشق از حقّ « 1 » چون غذا يابد رحيق * عقل آنجا گم شود اى خوشرفيق « 2 »
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : خود .
( 2 ) همان : گم اى .