ديگر كه در اين بيت است ، انفاس نفيسهء اولياست . يعنى ، هبوب اين نفحات به قدر قابليات در هر وقتى از اوقات است و پىدرپى مىرسد [ و ] دلهاى آگاه ، فيض آن در مىيابند ؛ امّا تو از تعرّض آن غافلى .
قوله :
جانِ آتش يافت آن « 1 » آتشكشى * جانِ مرده يافت در خود جنبشى
كشى ( به فتح كاف و ياء مجهول ) به معنى خوشآمده . و نفحهء نورانى را آتش خواندن كنايه از آن است كه در سوختن و نابود ساختن خاشاك تعلّقات ، حكم آتش دارد . و مراد از جان آتش ، به جان نارى ، جان كفار و جهال كه اگر از نفحهء حقّ مايهء خوش گيرد ، به نور اسلام منوّر گردد ، آتش جهل و كفر انطفا پذيرد . پس لفظ كشى اگر ( به كاف عربى مضمومه ) خوانده شود هم مناسب مىنمايد . و بر تقدير نفحه آتشكش نه آتش .
قوله :
خود ز بيم آن « 2 » دم بىمنتها * بازخوان « فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها »
قال اللّه تعالى :
« إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا . »
« 3 » مىفرمايند كه ، هر موجودى استشمام آن نفحه نتواند كرد مگر انسان كه حامل بار امانت است .
قوله :
دوش ديگر گونه « 4 » اين مىداد دست * لقمهء چندى درآمد ره ببست
بهر لقمه گشت « 5 » لقمانى گرو * وقت لقمانست اى لقمه برو
يعنى ، در ابتداى كار اگر آگاهى حاصل مىشد ، عروج به مرتبهء كمال و استشمام رايحهء نفحات جمال و جلال به سهولت دست مىداد . به سبب لقمه [ اى ] چند كه عبارت از حظوظ نفس و مشتهيات طبيعت است ، منبع حكمت كه جان است ، رهين لذّت لقمه گرديد . اكنون ، رو لقمه و ترك حظّ نفس كن كه وقت تنبيه است .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : زو .
( 2 ) همان : اين .
( 3 ) الأحزاب ( 33 ) آيهء 72 : « ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سر باز زدند و از آن ترسيدند . انسان آن امانت بر دوش گرفت ، كه او ستمكار و نادان بود . »
( 4 ) در نسخهء ق : لون .
( 5 ) همان : گشته .