قوله :
از براى « 1 » لقمهء اين خارخار * از كف لقمان برون آريد « 2 » خار
خارخار ، عبارت از بىتابى و بىقرارى است . حاصل معنى آنكه ، به علّت حظّ نفس اين همه بىتابى و بىقرارى چه لايق خار ! اين لقمه از لقمان جان برآيد .
قوله :
در كف او خار « 3 » سايهاش نيز نيست * ليكتان از حرص آن تمييز نيست
از خار ، اين لقمه و از سايهء خار ، اثر لقمه مراد است . يعنى ، در كف لقمان جان اگرچه خار فرورفت ، اما خار و آثار [ آن ] چندان قوى نيست ؛ زيرا كه استمداد فيض ازلى قرين حال اوست . آسان مىتوان خار برآورد ؛ ليكن از غلبهء حرص و هوا اينقدر تمييز نمىتوانيد كرد .
قوله :
خار دان آن را كه خرما ديدهاى * زانكه بس نان كور و بس ناديدهاى
يعنى ، آن لقمه كه مثل خرما تو را شيرين نموده ، خار مغيلان است .
قوله :
جان لقمان كو « 4 » گلستان خداست * پاى جانش خستهء خارى چراست
اضافت جان به سوى لقمان ، از قبيل اضافت موصوف به صفت [ است ] .
قوله :
اشتر آمد اين وجود خارخوار * مصطفى زادى برين اشتر سوار
اينجا وجود ، به معنى قالب خاكى است در آواز مصطفى را ، به حكم حديث مشهور كه : « ارواح مؤمنان از رشاش نور محمدى [ ص ] مخلوق گشته . » و دل و جان كه اصلش از عالم قدس است ، به واسطهء تعلّق بدن در پايگاه طبيعت به چريدن خار خوگر شده .
قوله :
اشترا تنگ گلى بر پشت تست * كز نسيمش در تو صد گلزار رست
تنگ گل و تنگ شكر ، جوالى كه پر از گل يا شكر باشد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : هواى .
( 2 ) همان : همىجوييد .
( 3 ) همان : + و .
( 4 ) همان : كه .