ماند . پس خطاب به عشق كرده ، از غايت عظم مرتبهء شيخ حسام الدّين عذر خواستن او را به عشق حواله مىدهند كه من عذر شيخ نتوانم خواست .
يا آنكه مراد از صبح ، نهايت مرتبهء ظهور تجلّيات و رفع ظلمات شبهات [ بود ] و عذرخواهى شيخ را به واسطهء كشف اسرار به عشق حواله كرده باشند . و بر اين تقدير ، مضمون اين بيت مأخوذ باشد از قول حضرت امير الموحّدين ( ع ) كه در آخر افاضات كميل زياد را فرمودند : « نور يشرق من صبح الأزل فيلوح على هياكل التّوحيد آثاره [ فقال ] كميل : زدنى بيانا » حضرت فرمود : اطف السّراج فقد طلع الصّبح « 1 » . » به آنچه سيد عبد الفتاح مرقوم فرمودهاند كه شام جوانى رفت و صبح پيرى دميد ، در اين مقام چسبان نمىشود .
رجوع به حكايت خواجهء تاجر
قوله :
[ خواجه اندر آتش و درد و حنين ] * صد پراگنده همىگفت اينچنين
لفظ اينچنين ، اشارت مىكند به داستان گذشته كه مستانه منظوم شده . لهذا عذر خود را و تاجر را يك جا مىخواهند و مىفرمايند ؛
قوله :
مرد غرقه گشته جانى مىكند * دست هردم در گياهى مىزند
تا كدامش دست گيرد در خطر * دست و پايى مىزند از بيم سر
دست در گياهى زدن ، مثل است در عرب [ كه ] گويند : « الغريق يتشبّث بكلّ حشيش « 2 » » .
قوله :
دوست دارد هست « 3 » اين آشفتگى * كوششِ بيهوده بهْ از خفتگى
مروى است كه : « رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بر شخصى گذشت ، با او هيچ التفاتى نفرمود . و چون برگشت ، بر او التفات كرد . صحابه پرسيدند كه : در اين چه
هامش
( 1 ) نك : انوار جليّه ، در شرح حديث ؛ ملا عبد اللّه زنوزى ، نشر : مؤسسهء مطالعات فرهنگى ، صص 280 و 281 .
« نورى است كه از بامداد ازل مىدرخشد ؛ آثار آن بر معابد يگانهپرستى آشكار مىشود . پس كميل گفت : سخن را بيش فرماييد . [ حضرت فرمودند ] : چراغ را خاموش كن كه صبح دميد . »
( 2 ) « غرقه به هر گياه خشك چنگ مىزند . »
( 3 ) در نسخهء ق : يار .