مكر و دستان از بارى تعالى ، مقيّد آن است كه از ظاهر آن چيزى فهم شود و باطن بر وجه ديگر باشد .
قوله :
من ز جانِ جان شكايت مىكنم * من نيَم شاكى روايت مىكنم
يعنى ، آنچه ظاهرا شكايت ماند نه شكايت است ؛ بلكه حكايت است . چنانچه حافظ شيرازى گويد :
زان يار دلنوازم ، شكريست با شكايت * گر نكتهدان عشقى ، خوش بشنو اين حكايت
قوله :
دل همىگويد ازو رنجيدهام * وز نفاق سست مىخنديدهام
يعنى ، دل من با من مىگويد كه : از آزردهدلگى دلدار رنجيدهام و براى پاس ادب ، مدارا كردهام ؛ و مدارا ، نفاق ضعيف باشد . گويند : حضرت شمس الحقّ تبريزى مدارا [ را ] از نفاق مىخوانده .
قوله :
راستى « 1 » كن اى تو فخر راستان * اى تو صدر و من درت را آستان
خطاب با دل است . يعنى ، راست بگو ؛ اگر از دلدار رنجيدهاى و نفاق به او كردهاى ، پس ترك نفاق بازگير . و اگر از او رنجيدهاى و براى مصلحت با من مىگويى كه رنجيدهام ، ترك نفاق با من گير ؛ به هر تقدير ، راستى پيش آر .
قوله :
اى رهيده جانِ تو از ما و من * اى لطيفهء روح اندر مرد و زن
چون در بيت بالا نام يار آمد « 2 » ، از خطاب دل عدول كرد ، به جانب يار خطاب آغاز كرد كه به منزلهء لطيفهء روح است جسم عالم را ؛ چنانچه بالا مذكور شد . و اضافت در لفظ جانِ تو ، براى ادنى ملابست است ؛ يعنى ، جايى كه اختصاص تقرّب تو يافته .
قوله :
مرد و زن چون يك شود آن يك تويى * [ چونك يكها محو شد آنك تويى ]
يك شدن مرد و زن ، زوال تشخّص مردى از مرد و زنى از زن است كه بعد فنا ، تشخّص جز يك حقيقت كه اطلاق مرد و زن بر آن نتوان كرد ، باقى ماند .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : دوستى .
( 2 ) مقصود شارح ، اين بيت است :آستان و صدر در معنى كجاست / * ما و من كو آن طرف كآن يار ماست .