تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
گر دل به مذهب تو جز اين گوشت پاره نيست * قصّاب شهر بهْ ز تو داند بهاى دل
قوله :
من دلش جسته به صد ناز و دلال * او بهانه كرده با من از ملال
لفظ ناز و دلال مربوط است به مصرع ثانى ؛ زيرا كه عاشق نياز شناسد ، نه ناز . حاصل معنى آنكه ، من دلجويى مىكنم تا دل از من ببرد و نمىبرد . قوله :
من ندانم آنچه انديشيده‌اى * اى دو ديده دوست را چون ديده‌اى
مقولهء معشوق است در جواب مولوى . چون در بيت بالا كه مقولهء مولوى بود وضع منّت بر معشوق مستفاد مىشد كه عقل و جان غرق كردن چيزى پنداشتند ، معشوق عتاب مىكند كه دو بينى از تو نرفته ؛ يعنى عقل و جان را و غرق شدن آن را هنوز در نظر دارى . پس اين [ . . . ؟ ] دوست را چگونه ديده و دريافته . شارحان ديگر بر اين رفته‌اند كه بيت ، مقولهء مولوى است و خطاب با دو ديدهء خود دارند و اين معنى ربطى بما قبل و ما بعد ندارد . چنانچه ابيات آينده ، شاهد حال است . قوله :
غرق عشقىام كه غرقست اندرين * عشقهاى اوّلين و آخرين
يعنى ، از دشوارپسندى و نكته‌گيرى معشوق ظاهر شد كه عشق من مانند بوالهوسان سرسرى نيست ؛ پس اين به شكر خداوند بازگردد . بيان سعت استعداد خود مىنمايند و از عشق خود نشان مىدهند كه عشق ذاتى دارم ؛ يعنى وصول به مرتبهء احديت كه محبّتهاى اسمايى و صفاتى و افعالى و آثارى از آن ناشى شده ، به فضل حقّ تعالى مرا ميسّر است . پس مىفرمايند كه اين مقام بس عالى است ؛ شرح آن در بيان نگنجد . قوله :
مجملش گفتم نكردم زان بيان * ورنه هم لبها بسوزد هم دهان « 1 »
چون ذكر لب سوختن در ميان آمد ، مىفرمايند كه ، از شبها اين لبها كه آلت نطق عامه است مراد ماست ؛ بلكه مجارى آثار قلب مراد است كه قلب چون دريا باشد و مجارى آن به منزلهء ساحل دريا . كما قال ؛ قوله :
من چو لب گويم لب دريا بوَد * من چو « لا » گويم مراد « الّا » بوَد
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : افهام سوزد هم زبان .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 134 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى