تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
مراد آن است كه هرچند سبقت در محبّت از حقّ است ، بنده را بايد كه خود را محبوب نداند و مغرور نشود و در مقام ادب و فرمانبردارى باشد ؛ مثلا اگر شيخ بر مريد عاشق شود ، بايد كه لوازم عاشقى رها كند و شرائط مريد بجا آرد . قوله :
بند كن چون سيل سيلانى كند * ورنه رسوايى و ويرانى كند
يعنى ، اگر به سرّ محبّت حقّ پى بردن تو را از جا برد و جوش مستى افزايد ، زبان نگاهدار و افشاى راز مكن . قوله :
من چه غم دارم كه ويرانى بوَد * زير ويران گنج سلطانى بوَد
دفع و حلّ مقدّر [ است ] . گويا معترض گويد كه حضرت مولانا چرا زبان نگاه نمىدارند و حفظ سرّ نمىكنند ، حاصل جواب آنكه ، اگر آهنگ سير و ترك حفظ زبان از صاحب حال واقع شود ، باك نيست ؛ زيرا كه در خرابى او معموريهاست . و ابيات آينده مثبت همين مدّعاست . قوله :
[ زير دريا خوش‌تر آيد يا زبر ] * تير او دلكش‌تر آيد يا سپر
تير ، كنايه از نزول بلاست . و سپر ، عبارت از ورود عطا و عاشقان بلانوش باشند . قوله :
گر مرادت را مذاق شكّرست * بىمراد تو مراد دلبرست « 1 »
چون معشوق عاشق را بىمراد خواهد ، عاشق را ترك مراد سازگار است ؛ هرچند مراد شيرين باشد . بعد از آن تعداد كرشمه‌هاى معشوق مىفرمايند ؛ قوله :
هر ستاره‌اش خونبهاى صد هلال * [ خون عالم ريختن او را حلال ]
يعنى ، كرشمه مانند كواكب عالم‌افروز است كه خونبهاى صد عاشق تن گداخته ، هلال قامت مىتواند شد ؛ بلكه خون عالم ريختن ، آن كرشمه را مباح و حلال باشد . قوله :
[ اى حيات عاشقان در مردگى ] * دل نيابى جز كه در دل بُردگى
يعنى ، دل وقتى دل مىشود كه از مو [ ت ] بستاند . عزيزى خوب گفته :
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بىمرادى نه مراد دلبرست .