عكس طوطى روح ، بعضى از آثار و صفات او [ است ] كه سبب و حركت قوالب گرديده . و حاصل معنى آنكه ، طوطى تو در باطن نهان است . اگر همّت مشاهدهء او برگمارى ، فريفتهء عكس او نشوى و در طلب شكار سايه ، از صيد مرغ بازنمانى .
قوله :
مىبرد شاديت را تو شاد از او * مىپذيرى ظلم را چون داد از او
مىبرد عكس است . يعنى محكوم سايه گشتى و اين ظلم را عين عدل تصوّر كردى تا به حدّى كه جان را بهر تن سوختى ؛ و حال آنكه تن را براى جان بايستى سوخت « 1 » .
چنانچه من كه جلال الدين رومىام ، تن را براى جان سوختم . پس مىفرمايند ؛
قوله :
سوختم من سوخته خواهد كسى * تا ز من آتش زند در هر « 2 » خسى
يعنى ، غير حقّ كه به منزلهء خس و خاشاك است ، اگر ميل سوختن آن دارى ، آتش عشق از من بستان .
قوله :
سوخته چون قابل آتش بوَد * [ . . . ]
از اين سخن ، مراد نابود شده [ است ] ؛ مثل شخصى كه جان را در هواى تن سوخته .
قوله :
[ . . . ] * سوخته بستان كه آتشكش بوَد
از اين سوخته ، فتيلهء چقماق مراد است .
قوله :
اى دريغا اى دريغا اى دريغ * كآنچنان ماهى نهان شد زير ميغ
افسوس هر حال ناقص [ است ] كه جان را سوخته و چراغ تن افروخته .
قوله :
چون زنم دم كآتش دل تيز شد * شير هَجر آشفته و خونريز شد
و هجر ، غافل شدن از روح و به عكس روح قانع شدن و درآمدن ماه روح در زير ميغ .
هامش
( 1 ) شارح بزرگوار ، بيت آينده را نيز گزارش كرده است كه آورده شد :اى كه جان را بهر تن مىسوختى * سوختى جان را و تن افروختى( 2 ) در نسخهء ق : اندر .