تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
زيرا كه معانى معبّر به آلت زبان است و معانى را نهايت نيست . و رنج بىدرمان ، ازاين‌جهت كه ناگاه به هواى نفس ، حرف ناملايم از او سرزند كه تأويل را نشايد . قوله :
هم صفير و خدعهء مرغان تويى * هم انيس وحشت هجران تويى
يعنى ، به صورت و نطق ، هر مرغى را كه خواهد به دام دركشد و آواز او را فريضه انيس وحشت هجران او شود . قوله :
چند امانم مىدهى اى بىامان * اى تو زه كرده به كين من كمان
از فراق طوطى ، تاجر بيچاره آرزوى مرگ مىكند . قوله :
يا جواب من بده « 1 » يا داد ده * يا مرا ز اسْباب شادى ياد ده
ستمكارى زمان تو داد كرده ، از زبان درخواست سه چيز مىكند كه اگر ستم نكرده‌اى ، جوابى بگو و مرا ساكت كن . به اقسامهايى معترف شو ؛ چه در اين صورت داد دل مظلوم داده باشى . امّا از اسباب شادى كه كنايه از ذكر حقّ است ، مرا ياد ده كه از لذّت آن ، اين مبحث فراموش شود و ميان ما و تو جدال نماند . قوله :
اى دريغا مرغ خوش‌پرواز من * ز انْتها پرّيده تا آغاز من
تاجر پيش طوطى تضرّع مىكند كه تنها تو از قفس تن پرواز نكرده‌اى ؛ بلكه انجام و آغاز من تمام پريده و رفته كه نه از انتهاى كار خود خبر دارم نه از ابتدا . قوله :
عاشق رنجست نادان تا ابد * خيز « لا أقسم » بخوان تا « فى كبد »
اشارت [ است به آيهء ] :
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي كَبَدٍ . »
« 2 » حق‌ّتعالى قسم ياد كرده مىفرمايد كه : « انسان در كبد و جگرخوارى است ؛ از زمان ولادت و رضاع تا هنگام موت » . و خواجهء تاجر را نادان خوانده . قوله :
اين دريغ من « 3 » خيال ديدنست * وز وجود نقد خود ببريدنست
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بگو . ( 2 ) البلد ( 90 ) آيهء 4 : « كه آدمى را در رنج و محنت بيافريده‌ايم . » ( 3 ) در نسخهء ق : دريغاها .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 127 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى