قوله :
[ سوى حسّ و سوى عقل او كاملست ] * گرچه خود نسبت به جان او جاهلست
بحثى كه به عقل و حسّ نسبت يافته ، مراد از آن تدبيرات امور جزئيهء كونيه و مراسم عاديه است . و بحثى كه به جان نسبت دادهاند ، به خوارق عادات و ترك مراسم عادى راجع است .
قوله :
ضوء جان آمد نماند اى مستضى * لازم و ملزوم [ و ] نافى مقتضى
يعنى اى طالب ضياء ، وقتى كه تجلّيات قلبى مانند برق خاطف درخشيد ، الفاظ مصطلحهء عقلا ، مثل لازم و ملزوم و نافى و مقتضى و غيره ذلك كه در كتب اهل مناظره است ، باقى و برجا نماند .
« إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً »
. « 1 »
قوله :
زانكه بينايى كه نورش بازغست * از دليل چون عصاكش « 2 » فارغست
بينا ، آنكه به نور جان مىبيند . و عصا ، دلايل عقلى و عصاكش ، عقل [ بود ] .
يك سبد پرنان ترا بر فرق سر * تو همىخواهى لبِ نان در بدر « 3 »
يعنى ، عجب از تو كه جان آگاه دارى ، آن را كار نمىفرمايى و دلايل عقلى براى اطمينان قلب از حكما طلب مىكنى .
تفسير آيهء « وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ »
قوله :
بار ديگر ما به قصّه آمديم * ما از آن قصّه برون خود كى شديم
يعنى ، قصّه ميان معيّت حقّ كه شروع كرده بوديم و در ميان مبحث جبر آمد ، از آن جملهء معترضه درگذشته ، باز بر همان قصّه آمديم .
قوله :
گر « 4 » بگرييم ابر پرزرق وييم * ور بخنديم آن زمان برق وييم
هامش
( 1 ) النّمل ( 27 ) آيهء 34 : « پادشاهان چون به قريهاى درآيند ، تباهش مىكنند و عزيزانش را ذليل مىسازند . »
( 2 ) در نسخهء ق : بس .
( 3 ) گويا شارح براى بيت ياد شده ، گواه بيتى آورده است ؛ دفتر پنجم ، بيت 1073 .
( 4 ) در نسخهء ق : ور .