شرّ دانند . كما قال اللّه - عزّ و جلّ :
« وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ . »
« 1 »
قوله :
[ چون محيط جمله آمد اى پسر ] * واندارد كارش از كار دگر
« لا يشغله شأن عن شأن » . يعنى ، باز نمىدارد حق تعالى را [ كارى از ] كارى ديگر .
قوله :
گفت ايزد جان ما را مست كرد * چون نداند آنكه را خود هست كرد « 2 »
در معنى ، مصرع ثانى ) مقدّم است . يعنى ، خطاب :
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
« 3 » چون دررسيد و حقّ تعالى اين ندا درداد ، هست كردههاى خود را به اقرار
« قالُوا بَلى »
« 4 » زبان برگشاد و از اين قول ، جانها مست بادهء توحيد گرديد .
اما ربط اين بيت بما قبل و ما بعد ظاهر است كه مست نداى حقّ ، آدم را آنچنان نشئه بخشيد كه ذات را به خود سپرد و ابليس را از راه برد ؛ از جهت آنكه ، آدم هر دو نسبت را - معا - مىديد و مىدانست كه خلق و فعل از حقّ است و كسب آن از عبد . و شيطان را ديد يك طرف از طرف ديگر بازداشت .
قوله :
چ 8
گفت شيطان كه « فَبِما أَغْوَيْتَنِي » كرد * فعل خود نهان ديو دنى
اشارت [ است ] به آيهء :
« فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ . »
« 5 »
قوله :
بعد توبه گفتش اى آدم نه من * آفريدم در تو آن جرم [ و ] محن
در بعضى اخبار آمده كه حضرت إله بعد وقوع گناه ، از آدم اين ماجرا كه به نظم آمده ، پرسيد .
قوله :
دست كان لرزان بوَد از ارتعاش * وانكه دستى را تو لرزانى « 6 » ز جاش
اثبات اختيار عبد به طريق متكلّمين [ است ] . و اشعار بر آنكه ، مباحث اينها مبنى بر قوانين عقل است و عشق را التفاتى به حال عقل نيست .
هامش
( 1 ) الصّافات ( 37 ) آيهء 96 : « خداى يكتاست كه شما و هرچه مىسازيد ، آفريده است . »
( 2 ) در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ؛ ذيل گفت ايزد .
( 3 - 4 ) الأعراف ( 7 ) آيهء 172 : « آيا من پروردگارتان نيستم ؟ گفتند : آرى . »
( 5 ) همان ، آيهء 16 : « گفت : حال كه مرا نوميد ساختهاى ، من هم ايشان را از راه راست تو منحرف مىكنم . »
( 6 ) در نسخهء ق : دستى تو بلرزانى .