تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
آدم - على نبيّنا و عليه السّلام - با وجود مشاهدهء خلق ، خالق صفت اختيار خود ديده و خود را مجرم دانسته
« رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا »
« 1 » گفت و لايق مير اصطفا گرديد . و شيطان جرم خود را نسبت به جناب كبريا كرد و ديد ، آنچه ديد . پس جبر و اختيار ديگر برگزيدگان نيز مطابق سنّت ابو البشر اگر به حقيقت نگاه كنند ، فعل از آن حقّ تعالى باشد . و اگر نظر به ظاهر و مجاز كنند ، به عباد نسبت دهند . و دانند كه فعل حقّ به منزلهء اصل و موجد و فعل عبد به جاى فرع و اثر آن است . و مشاهده بر دو فعل - معا - عارف كامل تواند كرد ؛ و ليكن هر يكى را در مرتبهء خود . و اگر هر دو نسبت معتبر نبودى ، مؤاخذه بر مكلّف نبودى ؛ چنانچه فرمايند ؛ قوله :
گر نبودى « 2 » فعل خلق اندر ميان * پس مگو كس را چرا كردى چنان
و مردم ديگر چون قوّت ملاحظهء هر دو نسبت ندارند ، يك نسبت از نظر ايشان باز مىماند ؛ از اين سبب جبرى مىشوند يا قدرى . و فى الواقع به حسب قوّت عقل و حواس ، يك جهت بيش نمىتوان ملاحظه كرد ؛ مگر به احاطهء روحى كه وسيع و لطيف است و در آن واحد احساس هر دو نسبت تواند كرد . حاصل تمام ابيات آينده اين است ؛ و اللّه أعلم بالصّواب . قوله :
[ گر به معنى رفت شد غافل ز حرف ] * پيش و پس يكدم نبيند هيچ طرف
يعنى ، گوشهء چشم از ادراك متقابلين كه امام و خلف است ، در يك حال عاجز است . قوله :
چون محيط حرف و معنى نيست جان * چون بوَد جان خالق اين هر دو آن
يعنى ، هرگاه نفس ناطقهء انسانى محيط حرف و معنى در يك آن نگردد ، چگونه تواند كه دو جهت پيش و پس را - دفعة واحدة - ملاحظه باشد ! مگر وقتى كه تواند دو جهت را خلق كرد . چون قادر به خلق اضداد و متقابلات غرض ديگرى نيست ، نفس انسان عاجز است از ادراك لفظ و معنى در يك حال ؛ و ادراك دو جهت با هم و ادراك فعل حقّ و فعل عبد - معا . و اين اشعار ، غالبا در ردّ مذهب آن طايفه است كه آدمى را خالق خير و
هامش
( 1 ) الأعراف ( 7 ) آيهء 23 : « اى پروردگار ما ، به خود ستم كرديم . » ( 2 ) در نسخهء ق : نباشد .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 110 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى