احاطه - كما حقه - آنچه ديگران را مستقبل نمايد ، اخبار از آن و ذكر آن را مثل ذكر لاشى دانسته ، حال را از دست ندهند . يا آنكه آينده را مىدانند و از گذشته سخن نمىرانند .
قوله :
[ اختيار و جبر ايشان ديگرست ] * قطرهها اندر صدفها گوهرست
يعنى ، معنى جبر كه در دل اينها قرار گرفته ، مانند گوهر است در صدف دل ؛ نه مثل قطرههاى باران در آب و گل .
قوله :
[ طبع ناف آهوست آن قوم را ] * از برون خون وز « 1 » درونشان مشكها
يعنى ، به حواس برون درك اختيار ، و به حواس اندرون ترك اختيار و محويت در معيّت جبّار [ است ] . و همين معنى است ابيات لاحقه را تا آخر داستان كه در تماثيل مختلفه اندراج يافته .
و حاصل تمثيلات آنكه ، چه لفظ جبر و چه الفاظ ديگر ، همه را دلالتى عامه و دلالتى خاصه باشد كه عوام از آن فهمى كنند و خواص فهمى - بينهما بون بعيد « 2 » .
اضافت كردن آدم - على نبيّنا و عليه السّلام - . . . الخ
در دفتر پنجم خواهد آمد كه سنّت راهى است كوفته اقدام انبيا - على نبيّنا و عليهم السّلام - بر يمين ، آن را جبر است و يسار آنقدر . اگر به جبر ميل كند ، اختيار نبيند و امر و نهى را انكار كند و از اين انكار بهشت و دوزخ - كه بهشت جزاى مطيعان است و دوزخ سزاى مخالفان - و ديگر مفاسد لازم آيد .
معاذ اللّه كه منجر به تكذيب كلام اللّه و مقضى به انكار انبياء و شرايع شود . و اگر به جانب قدر از جاى عنان كند ، قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و ارادت و فرمان نفس و شيطان را در تأثير ارادت و فرمان حقّ ترجيح دهد . « تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا » . پس خير الأمور طريق وسط باشد كه هم خلق ، حقّ مشاهده كند و هم كسب و اختيار خود بيند و مستحسنات را از حقّ و مستقبحات را از خود داند . چنانچه حضرت
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : و .
( 2 ) « ميانشان فاصلهاى است بس دور . »