تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
قوله :
پس محلّ وحى گردد گوش جان * وحى چه بوَد گفتن از حسّ نهان
بدانكه هرچه القا شود در قلب نبى ، وحى باشد . و هرچه در قلب ولى القا شود ، آن را الهام گويند . لهذا حضرت مولوى مىفرمايند كه ، مراد از وحى ارادت قلبى است كه حسّ ظاهر در او مدخل نباشد كه آن وحى مخصوص انبياست . قوله :
لفظ جبرم عشق را بىصبر كرد * وانكه عاشق نيست حبس جبر كرد
يعنى ، آنچه حقّ در گوش مكوّنات گفت ، از آن مفهوم شد كه حركت و سكون هر ذرّه به افسون الهى است و هيچ مخلوقى را از آن مجال عدول نيست و اين همه مشعر است بر معنى جبر . از اين جهت تا لفظ جبر شنيدم ، عشق در من غلبه كرد و طاقت صبر نماند ، قدم در راه مجاهده برداشتم . و آنكه چاشنى عشق نداشت ، جهد نكرد و جبر حقيقى را كار نفرمود [ و ] در حبس انداخت . يعنى در استخراج و استخلاص معنى جبر از قيد لفظ نكوشيد و به اسم جبرى قانع شد [ و ] به سرّ معيت پى نبرد . قوله :
اين معيّت با حقست و جبر نيست * [ . . . ]
اين جبر غير مشهور [ بود ] كه عبارت است از معيّت با حقّ تعالى ؛ نه جبر مشهور . قوله :
[ . . . ] * اين تجلّى مهست و « 1 » ابر نيست
يعنى ، حقيقت اين معيّت در نظر خواص جفايى ندارد ؛ مثل روشنى ماه است كه حايلى از ابر نداشته باشد . قوله :
[ ور بوَد اين جبر جبر عامه نيست ] * جبر آن امّارهء خودكامه نيست
يعنى ، اين معيّت خاصه را در اصل جبر نبايد گفت ؛ اگر گوييم ، نه به معنى جبر عامه باشد . قوله :
[ غيب و آينده بر ايشان گشت فاش ] * ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش
يعنى ، غيب و شهادت در چشم بصيرت اين‌ها يكى باشد . و از روى وسعت و علم و
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : اين .