قوله :
نوح را گفتند امّت كو ثواب * گفت او زان بود « 1 » « استغشوا ثياب »
اشارت است به آيهء :
« وَ إِنِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً . »
« 2 » خبر از قوم نوح [ ع ] است كه هنگام دعوت ، انگشت به سامعهء خود درآوردند و بركشيدند جامهها و استادند بر معصيت .
قوله :
ور سليمانست از وى مور بهْ « 3 » * [ . . . ؟ ]
علمى كه به وصفى اشتهار يافت آن علم را به منزلهء اسم جنس اطلاق كنند ؛ چنانچه حاتم گويند و جواد ارادت كنند و سحبان گويند و فصيح خوانند . چون سليمان [ ع ] به وصف پادشاهى و ملكدارى مشهور است ، از اين اسم پادشاه و سلطان مراد است .
اگرچه اين قضيه شرطيه است و بىتأويل هم مستقيم مىشود ، اما تأويل با ادب اقرب است .
يافتن رسول روم امير المؤمنين را - رضي اللّه عنه - . . .
قوله :
ديد اعرابى زنى او را دخيل * گفت عمّر نك به زير آن نخيل
شخصى كه پناه گيرد به شخصى پناهگيرنده ، دخيل باشد . يعنى ، زنى اعرابى آن رسول رومى را دخيل حضرت عمر - رضي اللّه عنه - ديد .
قوله :
مهر و هيبت هست ضدّ يكدگر « 4 » * [ اين دو ضدّ را ديد جمع اندر جگر ]
زيرا كه مهر از انس است و نفرت از هيبت . و رسول رومى را مهر او [ بود ] و انس نبود و هيبت بود و نفرت نبود ؛ كه اين محل تعجب است كه دو ضدّ در ذات دفعتا ناشى شد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : سوى .
( 2 ) نوح ( 71 ) آيهء 7 : « و من هربار كه دعوتشان كردم تا تو آنها را بيامرزى ، انگشتها در گوشهاى خود كردند و جامه در سر كشيدند و پاى فشردند و هرچه بيشتر سركشى كردند . »
( 3 ) اين بيت در نسخهء ق ، همچنين از دريا به دريا يافته نشد .
( 4 ) در نسخهء ق : همدگر .