يعنى ، قضا دررسيد و خوف هلاك مرا دريافت .
قوله :
[ در من آمد آنكه از وى گشت مات ] * آدمى و جانور جامد نبات
يعنى ، حيوانات و جمادات و نباتات كه مواليد ثلاثه [ اند ] .
قوله :
اين خود اجزااند كلّيات ازو * زرد كرده رنگ و فاسد كرده بو
يعنى ، از انقلاب حال كه به سبب خوف عارض شود ، كلّيات متغيّر مىشود ؛ چه جاى اجزا .
قوله :
تا جوان گه صابرست و گه شكور * [ بوستان گه حلّه پوشد گاه عور ]
يعنى ، تغيّر نه در من كه جزو جهانم ظاهر شد ؛ بلكه جهان كه كلّ است ، نسبت به من محل تغيير است .
قوله :
چرخ سرگردان كه اندر جستوجوست * حال او چون حال فرزندان اوست
يعنى ، افلاك نيز از حوادث متأثر باشند چو مواليد .
قوله :
[ گه شرف گاهى صعود و گه فرح « 1 » ] * گه و بال و گه هبوط و گه ترح
ترح ، ضدّ فرح [ بود ] .
قوله :
اين عجب نبْوَد كه ميش از گرگ جست * [ اين عجب كاين ميش دل در گرگ بست ]
يعنى ، مردن و خلاص شدن از كشمكش اضداد عجب نيست ، زيستن عجب است .
قوله :
لطف بارى اين پلنگ و رنگ را * [ الف داد و برد از ايشان جنگ را « 2 » ]
از رنگ ، مراد بز كوهى است .
پرسيدن شير از سبب . . . الخ
قوله :
شير گفتش تو ز اسباب مرض * اين سبب گو خاص كاينستم غرض
هامش
( 1 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ و مصرع اوّل آن را از مثنوى جعفرى برگرفته شد .
( 2 ) پيشين ؛ و مصرع دوّم آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .