تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥

قصهء هدهد و سليمان - على نبيّنا و عليه السّلام - . . .

قوله :
همزبانى خويشى و پيونديَست * مرد با نامحرمان چون بنديست
مراد از همزبانى جنسيت معنوى و مناسبت در اوصاف است . چنانچه ابيات آينده مشعر بر همين معنى است .

طعنهء زاغ در دعوى هدهد

قوله :
زاغ چون بشنيد « 1 » آمد از حسد * با سليمان گفت كو كژ گفت و بد
اشارت به آن است كه هرجا ذكر هنر باشد ، حسد ناچار باشد . و حاسد در نفى هنر سعى كند و موجّه از ناموجّه بازندارند .

[ جواب گفتن هدهد طعنهء زاغ را ]

قوله :
در تو تا كافى بوَد از كافران * [ . . . ]
كنايه از تسميه و كفر و غلبهء نفس در شهوات ، بىمدخل شرع و اسلام [ است ] . قوله :
[ . . . ] * جاى گند و شهوتى چون كاف ران
[ كاف ران ] ، اسم مخرج بول و غائط ؛ و چه از ذكور و چه از اناث [ بود ] . چون به زبان فارسى مصدر به كاف است ، كاف ران كنايه از آن باشد . قوله :
[ از قضا اين تعبيه كى نادرست ] * از قضادان كو قضا را منكرست
يعنى ، كسى كه منكر قضاست ، انكار او هم از قضاست ؛ و حكم قضا بر اين رفته كه او منكر قضا باشد . و اينجا سرّى است دقيق كه اين قول هدهد داناست ، در ردّ زاغ حاسد نادان . و دانا جرم و خطاى خصم را حواله به تقدير كند و در پى انتقام نشود و پيش طبيعت خود ، عذر چنين خواهد كه هدهد خواسته .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بشنود .