در هر آن خلع وجود از موجودات مىكند و اسماى جمالى آن خلعت مىپوشاند . كما قال - جلّ سبحانه :
« بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ . »
« 1 » و نيز فرمود :
« وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ . »
« 2 » و از اين ظاهر شد كه فيض حقّ مانند آبى است روان و موجودات مانند نهر . به هر جز از اجزايى كه تعين كنى ، آبى در او باشد . غير آبى كه در آن سابق آنجا بود و غير آبى كه در آن لاحق آنجا خواهد بود . همچنين در چراغ نظر كن كه شعلهء آتش هر نفسى هوا مىشود و شعلهء تازه به مدد فتيله و روغن وجود مىيابد و پندارى كه شعلهء وى به يك حال باقى و ثابت است ؛ زيرا كه به سبب غايت اتصال و انفكاك وجود - وراى اهل ديد - كسى از آن نشان نيابد . لهذا اكثر صوفيه اين مسئله را وجدانى گويند . و حضرت مولوى نيز به اشكال امثال اين مقام كه به قيل و قال و شدت جدال ، دريافت آن محال باشد ، اشارت مىنمايند و مىفرمايند .
قوله :
طالب اين سرّ اگر علّامهايست * نك حسام الدّين كه سامىنامهايست
شيخ حسام الدّين كه مثنوى به نام نامى اوست ، سامىنامهء ربّانى و كتاب الهى و لوح محفوظ معانى است . از او سرّ اين معنى بايد شنيد كه به حكم خدا : « و يعلم من افواه الرجال » « 3 » به خدمت اهل حال ، عروج بر اين پايه محال باشد .
رسيدن خرگوش به شير و خشم شير به وى
قوله :
كز شكسته آمدن تهمت بوَد * وز دليرى رفع « 4 » هر ريبت بوَد
يعنى ، هركه شكستهدل و خايف به محكمه آيد ، مورد تهمت شود و هركه دلير آيد ، بىشك بىگناه بنمايد .
جواب گفتن شير خرگوش را و روان شدن با او
قوله :
[ مىشدند اين هر دو تا نزديك چاه ] * اينْتْ خرگوشى چو آبى زير كاه
هامش
( 1 ) « ق » ( 50 ) آيهء 15 : « نه ، آنها از آفرينش تازه در شكّند . »
( 2 ) النّمل ( 27 ) آيهء 88 : « و كوهها را بينى ، پندارى كه جامدند ، حال آنكه به سرعت ابر مىروند . »
( 3 ) « و از دهان مردان گرفته مىشود . »
( 4 ) در نسخهء ق : دفع .