هيچ دانا ، هيچ عاقل اين كند ؟ * بر كلوخ و سنگ خشم و كين كند ؟
كه بگفتم كه چنين كن يا چنان * چون نكرديد ؟ اى موات و عاجزان !
وى غلامِ بَسْته دست اشكَستهپا * نَيزه برگير و بيا سوى وغا
خالقى كِه اختر و گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند ؟
احتمال عجز از حق راندى * جاهل و گيج و سفيهش خواندى ؟ !
عجز نبود آن قدر ، ور گر بود * جاهلى از عاجزى بدتر بود
تُرك مىگويد قُنُق را از كرم * بىسگ و بىدلق آ سوى درم
وز فلان سو اندر آ هين با ادب * تا سگم بندد ز تو دندان و لب
تو به عكس آن كنى ، بر در روى * لاجرم از زخم سگ خسته شوى
آنچنان رَوْ كه غلامان رفتهاند * تا سگش گردد حليم و مهرمند
غير حق را گر نباشد اختيار * خشم چون مىآيدت بر جُرم دار ؟
چون همىخايى تو دندان بر عدو ؟ * چون همىبينى گناه و جُرم ازو ؟
گر ز سقف خانه چوبى بشكند * بر تو افتد ، سخت مجروحت كند
هيچ خصمى آيدت بر چوب سقف ؟ * هيچ اندر كين او باشى تو وقف ؟
كه چرا بر من زد و دستم شكست * او عدو و خصم جان ما بُدَهست
كودكان خرد را چون مىزنى * چون بزرگان را منزّه مىكنى ؟
آنكه دزدد مال تو ، گوئى بگير * دست و پايش را ببُر اندر نكير
وانكه قصد عورت تو مىكند * صد لهيب خشم سر بر مىزند
گر بيايد سَيل و رختِ تو برد * هيچ با سيل آورد كينى خرد ؟
خِشم در تو شد بيان اختيار * تا نگوئى جبريانه اعتذار
گر شتربان اشترى را مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند
خِشم اشتر نيست با آن چوب او * پس ز مختارى شُتُر بردهست بو
همچنان سگ گر برو سنگى زنى * بر تو آرد حمله ، گردد منتهى
سنگ را گر گيرد از خشم تو است * كه تو دورى و ندارد بر تو دست