اينچنين واجُستها مجبور را * كس بگويد ، يا زند معذور را ؟
امر و نهى و خشم و تشريف و عتيب * نيست جز مختار را ، اى پاك جيب !
اختيارى هست در ظلم و ستم * من ازين شيطان و نفس اين خواستم
اختيار اندر درونت ساكنست * تا نديد او يوسفى را ، كف نخست
سگ بخفته ، اختيارش گشته گم * چون شكنبه ديد ، جُنبانيد دُم
ديدن آمد جنبش آن اختيار * همچو نفخى ز آتش انگيزد شرار
چونكه مطلوبى بر اين كس عرضه كرد * اختيار خفته بگشايد نورد
وان فرشته خيرها بر رغم ديو * عرضه دارد ، مىكند در دل غريو
تا بجنبد اختيار خير تو * زانكه پيش از عرضه خفتهست اين دو تو
پس فرشته و ديو گشته عرضه دار * بحر تحريك عروق اختيار
مىشود ز الهامها و وسوسه * اختيار خير و شرّت دهكسه
وقت تحليل نماز اى بانمك ! * زان سلام آورد بايد بر ملك
كه ز الهام و دعاى خوبتان * اختيار اين نمازم شد روان
باز از بعد گنه لعنت كنى * بر بليس ايرا كزويى منحنى
چونكه پردهء غيب بر خيزد ز پيش * تو ببينى روى دلّالان خويش
وان سخنشان واشناسى بىگزند * كان سخن گو در حجاب اينها بدند
ديو گويد : اى اسير طبع و تن ! * عرضه مىكردم ، نكردم زور من
وان فرشته گويدت : من گفتمت * كه ازين شادى فزون گردد غمت
آن فلان روزت نگفتم من چنان * كه از آن سويست ره سوى جنان ؟
ما محبّ جان و روحافزاى تو * ساجدان مُخلِصِ باباى تو
اين زمانت خدمتى هم مىكنيم * سوى مخدومى صلايت مىزنيم
آن گُره بابات را بوده عِدا * در خطاب اسجُدوا كرده ابا
آن گرفتى ، آن ما انداختى * حقّ خدمتهاى ما نشناختى
اين زمان ما را و ايشان را عيان * درنگر ، بشناس از لحن و بيان