كه كسى ناخواه او وز رغم او * گردد اندر ملكت او حكم جو
ملكت او را فروگيرد چنين * كه نيارد دم زدن دم آفرين
دفع او مىخواهد و مىبايدش * ديو هر دم غصّه مىافزايدش
بنده [ ىِ ] اين ديو مىبايد شدن * چونكه غالب اوست در هر انجمن
كه مبادا كين كشد شيطان ز من * پس چه دستم گيرد آنجا ذو المنن ؟ !
آنكه او خواهد مراد او شود * از كه كار من دگر نيكو شود ؟
حاشَ لِلَّه ايش شاء اللَّه كان * حاكم آمد در مكان و لا مكان
هيچكس در ملك او بىامر او * در نيفزايد سر يكتاى مو
ملك ملك اوست ، فرمان آنِ اوست * كمترين سگ بر در آن شيطان اوست
بر در كهف الوهيّت چو سگ * ذرّه ذرّه امر جو ، بر جسته رگ
اى سگ ديو امتحان مىكن كه تا * چون درين ره مىنهند اين خلق پا
حمله مىكن ، منع مىكن ، مىنگر * تا كه باشد ماده اندر صدق و نر ؟
پس اعوذ از بهر اين باشد چو سگ * گشته باشد از ترفّع فوق بگ
اين اعوذ آنست كه ترك خطا * بانگ برزن بر سگت ، ره برگشا
تا بيابم بر در خرگاه تو * حاجتى خواهم ز جود و جاه تو
چونكه تُرك از سطوت سگ عاجزست * اين اعوذ و اين فغان ناجايزست
الجواب
گفت مؤمن : بشنو اى جبرى ! خطاب * آنِ خود گفتى ، نك آوردم جواب
نكته گفتى جبريانه در قضا * سِرِّ آن بشنو ز من در ماجرا
اختيارى هست ما را بىگمان * حسّ را مُنكِر نتانى شد عيان
سنگ را هرگز نگويد كس : بيا * از كلوخى كس كجا جويد وفا ؟
آدمى را كس نگويد : هين بپر * يا : بيا ، اى كور ! در من درنگر
كس نگويد سنگ را : دير آمدى * يا كه : چوبا ! تو چرا بر من زدى