تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
عقل حيوانى چو دانِسْت اختيار * اين مگو ، اى عقل انسان ! شرم دار
روشنست اين ليك از طمع سحور * آن خورنده چشم مىبندد ز نور
چونكه كلّى مَيْل او نان خوردنيست * رو به تاريكى كند كه روز نيست
حرص چون خورشيد را پنهان كند * چه عجب گر پشت بَر بُرهان كند ؟

حكاية فيها دراية

گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه ! * آنچه كردم ، بود آن حكم إله
گفت شحنه : آنچه من هم مىكنم * حكم حقّست اى دو چشم روشنم !
از دكانى گر كسى تُربى برد * كاين ز حكم ايزدست اى با خرد !
بر سرش كوبى دو سه مشت گره * حكم حقّست اينكه اينجا باز نه
در يكى ترّه چو اين عذر اى فضول ! * مىنيايد پيش بقّالى قبول
تو بدين عذر اعتمادى مىكنى * بر حوالى اژدهائى مىتنى ؟
از چنين عذر اى سليم نانبيل ! * خون و مال و زن همه كردى سبيل !
هر كسى پس سبلت تو بر كند * عذر آرد ، خويش را مضطر كند
حكم حق گر عذر مىشايد تو را * پس بياموز و بده فتوى مرا
كه مرا صد آرزو و شهوتست * دست من بسته ز بيم و هيبت ست
پس كرم كن ، عذر را تعليم ده * برگشا از دست و پاى من گره
اختيارى كرده [ اى ] تو پيشه‌اى * كاختيارى دارم و انديشه‌اى
ورنه چون بگزيده‌اى آن پيشه را * از ميان پيشه‌ها اى كدخدا !
چونكه آيد نوبت نفس و هوا * بيست مرده اختيار آيد تو را
چون بيايد نوبت شكر نعم * اختيارت نيست وز سنگى تو كم !
دوزخت را عذر اين باشد يقين * كاندرين سوزش مرا معذور بين
پس بدن حجّت چو معذورت نداشت * وز كف جلّاد اين دورت نداشت
چون بدين داور جهان منظوم شد * حال اين عالم همت معلوم شد