تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
نيم‌شب چون بشنوى رازى ز دوست * چون سخن گويد سحر دانى كه اوست
ور دو كس در شب خبر آرد تو را * روز از گفتن شناسى هر دو را
مخلص اينكه ديو و روح عرضه دار * هر دو هستند از تتمّه [ ىْ ] اختيار
اختيارى هست در ما ناپديد * چون دو مطلب ديد ، آيد در مزيد
اوستادان كودكان را مىزنند * آن ادب سنگ سيه را كى كنند ؟
در خرد جبر از قدر رسواترست * زانكه جبرى حسّ خود را منكرست
مُنكِرِ حِسْ نيست آن مَردِ قَدَر * فعل حق حسّى نباشد ، اى پسر !
مُنكِرِ فعل خداوند جليل * هست در انكار مدلولِ دليل
آن بگويد دود هست و نار نى * نور شمعى بى ز شمع روشنى
وين همىبيند معيَّن نار را * نيست مىگويد پى انكار را
جامه‌اش سوزد و گويد نار نيست * جامه‌اش دوزد و گويد تار نيست
پس تفسطط آمد اين معنىّ جبر * لاجرم بدتر بود زين‌رو زِ گَبْر
گبر گويد : هست عالم ، نيست رب * يا ربى گويد كه نبود مستجَبْ
اين همىگويد جهان خود نيست هيچ * هست سوفسطايى اندر پيچ پيچ
جملهء عالم مُقِر در اختيار * امر و نهى و اين ميار و آن بيار
او همىگويد كه امر و نهى لاست * اختيارى نيست ، اين جمله خطاست
حسّ را حيوان مُقِرّست اى رفيق ! * ليك ادراك دليل آمد دقيق

زيادة بيان لما سبق

درك وجدانى دليل حس بود * هر دو در يك جدول اى عم ! مىرود
نغز مىآيد بَرو كُن يا مَكُن * امر و نهى و ماجراها و سخُن
اين كه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيارست اى صنم !
وان پشيمانى كه خوردى زان بدى * ز اعتماد خويش گشتى معتدى
جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ مرمر را كه ديد ؟