آن بليس از ننگ و عار كمترى * خويش را افكند در صد ابترى
از حسد مىخواست تا بالا بود * خود چه بالا ، بلكه خونپالا بود
آن ابو جهل از محمّد ننگ داشت * از حسد خود را به بالا مىفراشت
بو الحكم نامش بد و بو جهل شد * اى بسا اهل از حسد نااهل شد
من نديدم در جهان جستوجو * هيچ اهليّت به از خوى نكو
فى ذمّ الطّمع
صاف خواهى چشم عقل و سمع را * بردران تو پردههاى طمع را
هر كه را باشد طمع ، الكن شود * با طمع كى چشم دل روشن شود ؟
پيش چشم او خيال جاه و زر * همچنان باشد كه موى اندر بصر
جز مگر مستى كه از حق پُر بود * گرچه بدهى گنجها ، او حُر بود
هر كه از ديدار برخوردار شد * اين جهان در چشم او مردار شد
قريب ممّا سبق و فيه بيان انّ الزّمان لا يخلو من قائم للَّه به حق
انبيا را واسطه زان كرد حق * تا پديد آيد حسدها در قلق
زانكه كس را از خدا عارى نبود * حاسد حق هيچ ديّارى نبود
آن كسى كش مثل خود پنداشتى * زان سبب با او حسد برداشتى
چون مقرّر شد بزرگىّ رسُول * پس حسد نايد كسى را در قبول
پس به هر دورى وليّى قايسمت * تا قيامت آزمايش دايمست
هر كه را خوى نكو باشد برست * هر كسى كو شيشَه دل باشد شكست
پس امام حَقِّ قايم آن وليست * خواه از نسل عمر ، خواه از عليست
مهدى و هادى ويَست اى راهجو ! * هم نهان و هم نشسته پيش رو
او چو نورست و خرد جبريل اوست * آن وَلِىِّ كَمْ ازو قنديل اوست
وانكه از قنديل كَمْ مشكات ماست * نور را در مرتَبه ترتيبهاست