تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
وان فسان ديو در دلهاى كج * مىرود چون كفش كج در پاى كج
گرچه حكمت را به تكرار آورى * چونكه نااهلى ، شود از تو برى
ورچه بنويسى ، نشانش مىكنى * ورچه مىلافى ، بيانش مىكنى
او ز تو رو در كشد اى پرستيز ! * بندها را بگسلد بهر گريز
ور نخوانى و ببيند سوز تو * علم باشد مرغ دست‌آموز تو

فى علامات القابليّة

نفس تو تا مست نُقل است و نبيد * دان كه روحت خوشه [ ىِ ] غيبى نديد
كه علاماتست زان ديدار نور * التّجافى مِنكَ مِن دار الغرور
مرغ كو بر آب شورى مىتند * آب شيرين را نديده‌ست او مدد
بلكه تقليدست آن ايمان او * روى ايمان را نديده جان او
پس خطر باشد مقلّد را عظيم * از ره و رهزن ، ز شيطان رجيم
چون ببيند نور او ايمن شود * در مقام اصل او ساكن شود
تا كف دريا نيايد سوى خاك * كاصل او آمد ، بود در اصطكاك
خاكيَست آن كف ، غريبست اندر آب * در غريبى چاره نبود ز اضطراب
چون كه چشمش باز شد وان نقش خواند * ديو را بَر وَىْ دگر دستى نماند
آن مقلّد صد دليل و صد بيان * در زبان دارد ، ندارد هيچ جان
چونكه گوينده ندارد جان و فر * گفت او را كى بود جان و ثمر ؟
مىكند گستاخ مردم را به راه * او به جان لرزان ترست از برگ كاه
پس حديثش گرچه بس با فر بود * در حديثش لرزه هم مضمر بود
شيخ نورانى زِ رَه آگه كند * با سخن هم نور را همره كند
جهد كن تا مست و نورانى شوى * تا حديثت را شود نور و روى
هر چه گويى باشد آن هم نورناك * آسمان هرگز نبارد غير پاك
آسمان شو ، ابر شو ، باران ببار * ناودان بارش كند ، نبود به كار