تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
آب اندر ناودان عاريّتيست * آب اندر ابر و دريا فِطرتيست
فكر و انديشه‌ست مثل ناودان * وحى و مكشوفست مثل آسمان

تمثيل

در تك آب ار ببينى صورتى * عكس بيرون باشد آن نقش اى فتى !
ليك تا آب از قذى خالى شدن * تنقيه شرطست در جوى بدن
تا نماند تيرگى و خس درو * تا امين گردد ، نمايد عكس رو
جز گِل‌آبه در تنت كو ؟ اى مقِل ! * آب صافى كن ز گِل اى خصمِ دل !
تو بَرآنى هر دمى كز خواب و خور * خاك ريزى اندرين جو بيشتر
پس تو را باطن مصفّى ناشده * خانه پر از ديو و نسناس و دده
كى شناسى گر خيالى سر كند * كز كدامين مكمنى سر بر زند ؟
جون نباشد نور دل ، دل نيست آن * چو نباشد روح ، جز گِل نيست آن
جو كه آبش هست ، جو خود آن بود * آدمى آنست كو را جان بود
اين نه مردانند ، اين‌ها صورتند * مردهء نانند و كشتهء شهوتند

حكاية فى قلّة الرّجال من أهل الكمال و السّرّ فيها

آن يكى با شمع بر مىگشت روز * گِرْدِ بازارى ، دلش پرعشق و سوز
بوالفضولى گفت او را : اى فلان ! * هين چه مىجوئى به سوى هر دكان ؟
هين چه مىگردى تو جويان با چراغ * در ميان روز روشن ؟ چيست لاغ ؟
گفت : مىجويم به هر سو آدمى * كه بود حى از حيات آن دمى
گفت مردى با وى : اين بازار پر * مردمانند آخر اى داناى حُر !
گفت : خواهم مرد بر جادهء دو ره * در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت ، مرد كو ؟ * طالب مردى دوانم كو به كو
كو درين دو حال مردى در جهان ؟ * تا فداى او كنم امروز جان !
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 426 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني