فى ذمّ الحقد
كين مدار آنها كه از كين گمرهند * گورشان پهلوى گمراهان نهند
اصل دوزخ كينه است و كين تو * جزو آن كلّست و خصم دين تو
چون تو جزو دوزخى پس هوش دار ! * جزو سوى كلّ خود گيرد قرار
ور تو جزو جنّتى اى نامدار ! * عيش تو باشد ز جنّت پايدار
تلخ با تلخان يقين ملحق شود * كى دم باطل قرين حق شود ؟
اى برادر ! تو همين انديشه [ اى ] * ما بقى تو استخوان و ريشهاى
گر گلست انديشه [ ىِ ] تو ، گلشنى * ور بود خارى ، تو هيمه [ ىْ ] گلخنى
گر گلابى ، بر سر و جيبت زنند * ور تو چون بَوْلى ، برونت افكنند
فى ذمّ الجاه و المال و كلّ ما ليس بكمال
اين همه عالم طلبكار خوشند * وز خوشتزوير اندر آتشند
طالب زر گشته جمله پير و خام * ليك قلب از زر نداند چشم عام
پرتوى بر قلب زد خالص ببين * بىمحك زر را مكن از ظن گزين
گر محك دارى گزين كن ، ورنه رو * نزد دانا خويشتن را كن گرو
يا محك بايد درون جان خويش * ور ندانى ره ، مرو تنها ز پيش
بانگ غولان هست بانگ آشنا * آشنائى كه كشد سوى فنا
بانگ مىدارد كه هين اى كاروان ! * سوى من آييد ، نك راه و نشان
نام هر يك مىبرد غول اى فلان ! * تا كند آن خواجه را از آفلان
چون رسد آنجا ببيند گرگ و شير * عمر ضايع ، راه دور و روز دير
چون بود آن بانگ غول ؟ آخر بگو * مال خواهم ، جاه خواهم ، آبرو
از درون خويش اين آوازها * منع كن تا كشف گردد رازها
ذكر حق كن ، بانگ غولان را بسوز * چشم نرگس را ازين كركس بدوز
تا بود كز ديدگانِ هفت رنگ * ديدهاى پيدا كند صبر و درنگ